فرض کن یه روز بارونی، کنار پنجره وایسادی. صدای قطرهها میپیچه توی خونه، شیشهها خیس شدن و خیابون زیر نور چراغها برق میزنه. یکی پرده رو کنار میزنه، نفس عمیقی میکشه و با خودش میگه: «چه بارون خوبی... انگار شهر تازه نفس کشیده.» یکی دیگه همونجا وایمیسته، به آسمون خاکستری نگاه میکنه و فقط به خیابونهای خیس، ترافیک و لباسهایی فکر میکنه که تا چند ساعت دیگه خشک نمیشن. برای یکی بارون، یه جور نوازشه؛ برای اون یکی، دردسر.
بارون اما برای هیچ کدوم فرق نکرده. همون قطرهها دارن روی شیشه میخورن، همون خیابون خیسه و همون آسمون بالای سر هر دو نفره. تفاوت، توی چیزیه که هر کدوم از این صحنه با خودشون میبرن.
حالا فکر کن این تفاوت فقط مربوط به بارون نباشه؛ مربوط به تمام زندگی باشه. انگار هر کدوممون یه عینک نامرئی روی چشمهامون داریم. عینکی که هر روز صبح، قبل از اینکه حتی بفهمیم، میذاریمش روی صورتمون. شیشهی این عینک رو تجربههامون، ترسهامون، امیدمون و چیزهایی که سالها درباره دنیا باور کردیم، ساختن.
اگه شیشهی این عینک پر از بدبینی باشه، ممکنه حتی وقتی یه اتفاق خوب جلوی پامون میافته، اول دنبال ترک و ایرادش بگردیم. یه لطف کوچیک رو اتفاقی ببینیم، یه فرصت رو استثناء حساب کنیم و هر نور کوچیکی رو که از لای تاریکی رد میشه، زود با خودمون بگیم: «صبر کن، اینم حتماً یه جایی خراب میشه.»
ولی اگه شیشهی اون عینک با امید صیقل خورده باشه، داستان میتونه جور دیگهای پیش بره. نه اینکه آدم دیگه سختی نبینه یا همه چیز رو قشنگ و بیدردسر ببینه؛ فقط وسط همون تاریکی، چشمش دنبال یه روزنه میگرده. همون اتفاقی که برای یکی فقط یه اتفاقه، برای اون یکی ممکنه معنایی پیدا کنه.
شاید به همین دلیله که دو نفر میتونن کنار هم، زیر یه آسمون، توی یک شهر و حتی درگیر یک اتفاق مشترک باشن، اما دو جهان کاملاً متفاوت رو تجربه کنن.
باورهای ما شاید بارون رو متوقف نکنن، خیابون رو خشک نکنن و اتفاقی رو که افتاده برنگردونن. اما شیشهای که از پشتش به این بارون نگاه میکنیم رو چرا؛ و وقتی مدت زیادی با یک عینک زندگی کنی، کمکم یادت میره که رنگ دنیا همیشه همین نبوده.
شاید مهمترین سؤال این نباشه که «واقعیت چه شکلیه»؛ بخش مهمتری از ماجرا اینه که بپرسیم: «من دارم واقعیت رو از پشت چه شیشهای میبینم؟»
3September 8, 2026 55 1 2