زندگی کردن واقعا برام سخت شده.
پذیرش سختیها و رنجها برام منجر به درد نکشیدن نمیشه.
در روتینترین روابط هم دارم به مشکل میخورم و حتی کشش روانی یک صحبت عادی هم ندارم.
انگار مغزم زیر منگنه است و انگار روحمو له کردن، از روی جسمم تریلی رد شده و با هر حرف و رفتاری چالشها سرازیر میشن.
انگار توی مرداب گیر کردم و دست و پا زدنم برای زندگی کردن فقط داره بیشتر غرقم میکنه.
انگار باید وارد سکون و سکوت بیشتری بشم تا بتونم خودم رو نجات بدم و "من" بتونه کم کم خودشو بیرون بکشه و به حالت نرمال برگرده.
انگار کاهها، کوه میشن و آهها، فریاد.

