یک / داستان من و «شبکه کتاب» از سال ۱۴۰۰ شروع شد؛ روزی که طرحش را نوشتم اما نگذاشتند اجرایش کنم. زمستان ۱۴۰۳، بالاخره چرخ زمان چرخید و اجرای آن طرح قدیمی سهم من و محیا شد.
۵۰۰ روز متولی این شبکه بودیم. ۵۰۰ روزی که هر ثانیهاش با بحرانهای ریز و درشت کشور، دو جنگ تحمیلی، قطعیهای مداوم اینترنت و قطع شدن رگ ارتباطی ما با شما گذشت. بماند کینهها، حسادتها و بیانصافیهایی که در این مسیر دیدیم... اما ما زنده ماندیم و ادامه دادیم.
دو / کار را در شرایطی تحویل گرفتیم که دلار روز به روز گران میشد، بودجه ما حتی نصف سال گذشتهاش هم نبود. با یک حسابکتاب ساده، با یکچهارم توان مالی تیم قبل شروع کردیم.
فروردین ۱۴۰۵، ارزش بودجه ما به یکدهم سقوط کرده بود. اما ماجرا به همینجا ختم نشد؛ همین بودجه ناچیز هم پرداخت نشد تا عملاً خط پایانی باشد بر حضور ما در شبکه کتاب.
سه / بگذارید رک بگویم: تلخم، عصبانیام و بیشتر از همیشه غمگین. یک سال و چند ماه تلاش شبانهروزی و دویدنهای بیانتها درست در نقطهای که باید ثمر میداد، قیچی شد. بذری که با عشق کاشتیم، به برداشت نرسید. انگار زمین و زمان دست به دست هم دادند تا جلوی ادامه شبکه را بگیرند.
چهار / صمیمانه از همه همراهان این ۵۰۰ روز ممنونم. از محیای عزیز که بار اصلی کیفیت و محتوای شبکه روی دوش او بود. از دکتر شمسالدین که در تمام این سختیها پشتمان ایستاد. و یک خسته نباشید جانانه به خانواده ۳۰ نفره و صبور ساختمان سنایی؛ برنامهسازان و همکارانی که در اوج بیپولی و ناامنی شغلی، پای کار ایستادند. تشکر از مدیران خانه کتاب که دلشان با ما بود، اما دستشان خالی.
این فصل هم گذشت؛
رو سیاهیش بماند برای...
و افتخارش برای خانواده دوستداشتنی شبکه کتاب.
@MimSadOnline





