«عرفان و منطق دوران ما» ابتدای امر، اگر حوصلهتان میکشد، در کادر پایین دلیل نگارش چنین متنی را بخوانید و سپس به اصل مطلب بپردازید. میخواستم آغاز کنم و بپردازم به مفاهیم ابتدائی و سپس انواع و تاریخ عرفان، که ناگاه چشمانم به جمال نامبارک تقویم روشن شد. در ملتقیٰ نگاه و تاریخ، وضعی اسفناک در پیش چشمانم تبلور پیدا کرد که بارها هنگام نقل از عرفا و عرفان در حضور همنشینان و همصحبتان رخ داده بود... حاضران به دوست تقسیم میشدند، یک آن دستهای که با استناد به علوم طبیعی روز کامل به انتفای عرفان میپرداختند، و دوم دستهای که چونان انسان بادیه نشین پنج هزار سال پیش که به محض دیدن ابر شروع به دعا و رقص و آواز برای باران میکرد، عرفان و بازگشت به آن به طور مطلق را راهحل مسایل و مصائب روانی دوران ما میانگاشتند. لذا بر آن شدم که پیش از هرچیز در متنی به عرفان بپردازم، تا برای دسته اول لزوم مطالعه عرفان، و برای دسته دوم لزوم نقد آن روشن شود. امید که مقبول افتد این قلم فرسایی ها در محضر حضرات. البته من در حد و اندازه نگارش چنین متونی نیستم، ولی امید که این احصاء ادب رو به من ببخشایید. «به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقاء» اول چیزی که میبایست به آن بپردازیم در این وادی، پیدایش عرفان است. نکته اینجاست، نطفه عرفان از همان پدریست که نطفه علم! تلاش انسان برای شناخت جهان و درک بهتر از آن دو راه پیش پای انسان نهاد؛ یکی علم(علم به معنای خاص. علوم طبیعیات.)، دیگری هم عرفان. حالیا خار خار پرسشی باید گلوی مخاطب را خاریده باشد که عرفان دقیقا چیست؟ عرفان که در لغت بیش از شناخت معنی نمیدهد، اما اینجا به چه معنیست؟ نکته جالب همینجاست، از فرهنگ های فارسی تا فرهنگ های تخصصی فلسفه و حکمت را که بگردید، به تعریفی دلچسب نمیرسید! بسیاری از افرادی که معتقد به عرفانند اینگونه استدلال میکنند:«که من حالات عرفانی رو به محض رخ دادن میتونم تمیز بدهم، اما بیان آن کلمات رو نمیتونم، زبان ناقص است!» که چندان هم بیراه نیست، پس عرفان را نمیتوان از روی تعریف شناخت اما اگر بخواهیم ببینم چه اصولی دارد، این که دیگر باید ممکن باشد! عرفان هم چون دیگر علوم و شبهعلوم متأثر از جغرافیای خود بودهاست[عرفان اسلامی نوعی از عرفان است که معمولا برای مخاطب فارسی زبان آشنا تر است.]، عرفان مسیحی و عرفان های شرقی هم هموچنین. اما میتوان مجموعهای از عقاید را پیدا کرد که تقریبا تمامی این عرفان ها به آن قایلند؛ که اگر بخواهیم آنها را فهرست کنیم، میتوانیم موارد زیر را در آن ذکر کنیم: ۱ـاعتقاد به بینش در مقابل دانش تحلیلی و استدلالی. ۲-اعتقاد به وحدت در مقابل کثرت. ۳-عدم وجود زمان. ۴-اعتقاد به وجود خوبی و عدم وجود بدی. هرکدام از موضوعات بالا شرحی مفصل دارند و میتوان شاهدانی از عرفان های متفاوت برایشان آورد، که در این مقال نمیگنجد.(افرادی که به مطالعه بیشتر علاقهمند هستن به رساله عرفان و منطق راسل[که در نوشتن این متن منبع اول من بوده به نحوی.] مراجعه کنن. همچنین دوستانی که دنبال مستندات وجود چنین اعتقاد هایی در تقریبا تمامی عرفان ها و اَشکالشون هستند کافیه فقط ادامه این سلسله متون مرتبط به عرفان رو دنبال کنند. در همین حد اینجا اطمینان میدم که این اعتقادات از کتبی چون کتاب فضیلت [دائو د جینگ] لائو تسه گرفته، تا تذکرة الاولیاء، تا مکاشفات یوحنا قابل استنباط هستن.) همونطور که پیشتر اشاره شد، عرفان و علم برای یه کاربرد ابداع شدند، اما علم امروز متراتبا جالب تر از عرفان هست برای استناد و پیگیری. نه من و نه هیچ کس دیگه(که عقلایی فکر کنه.) منکر این امر نیستیم؛ اما نکته همینجاست، که روش بهرهبرداری ما از عرفان چگونه خواهد بود؟ عدهای در طول تاریخ عارف صرف بودهاند. در سراسر زمین نام هایشان کم و بیش معروف است. حسین منصور حلاج، جرج بارکلی و ... عدهی دیگری هم بودهاند، که کامل علم گرا بودهاند و مطلقا سر و کاری با عرفان(با مشخصاتی که بیان کردیم.) نداشتهاند. از مشرق تا مغرب، از بوعلی تا جان لاک. اما اوج گیری اندیشمندان در جاهایی بودهست که از هر دو استفاده شده. آثار هگل، آثار کانت و دکارت.(صد البته که به همهی این آثار نقد های جدیای در عصر حاضر وارد هست، اما کسی نمیتونه عظمت آن اندیشه ها برای زمان خودشون و بالطبع تأثیرشون را منکر بشه.) حتی میبینیم که با این نوع عرفان درونی سازنده، فیلسوف مدرن خداناباور وجود گرا، سارتر هم مشکلی ندارد و آن را نهتنها مضر نمیبیند، بلکه الهام بخش هم میبیند؛ البته که از منظر او این ها همگی بستگی به خود فرد دارد. شاید برای کسی سازنده و برای شخصی مفید باشد. رابطه عرفان با شخص در دیدگاه راسل هم چیزی مشابه رابطه خدا با فرد هست. ½
عرفان و منطق دوران ما» ابتدای امر، اگر حوصلهتان میکشد، در کادر… — مِیخانه — TG.ME
August 25, 2026 96 1