🌃| نامه شماره 3948
نمیدونم شاید دوستی با تو بدترین کار کل عمرم بود شاید اینکه خودمو بزنم به اون راه و کنارت باشم بدترینش بود
شاید؟ شاید اینکه بغلت میکردم و میدونستم داری قلبمو تیکه پاره میکنی و باز با این حال انجامش میدادم بدترین بود
شایدم هیچکدوم بد نبودن و اینکه تورو به عشقت برسونم بدترین حسی شد که تحربه کردم.
شاید دیدن اشکایی که میریختی به خاطر "اون" بدترین بود اونم وقتی میدونستم خودم بهت عشقی خیلی فراتر و بزرگتر رو میتونم هدیه بدم
شاید
تقصیر تماماً به گردن من نبود، خودتم بودی که با حرفات، کارات، رفتارت بهم حس یه دوست عادی نمیدادی، و نمیدی..
راستش تا قبلاً فکر میکردم قلبمو دزدیدی، ولی الان دیگه از مرحله ی دزدیدن گذشته، تو خودت قلب من شدی.
با دیدنت حس میکنم یه چیزی رو از دست دادم، حسم درسته تمام قلبمو از دست دادم.
تورو از دست دادم، از دست دادن همیشه به معنای ترک کردن نیست، گاهی وقتی اونطور که باید تو زندگی طرف مقابل روشن نمیشی هم میشه از دست دادن.
از دست دادمت.
برات کافی نیستم؟ کافی نبودم؟ نمیدونم من هر بار با دیدنت چنین حسی رو برای بار هزارم تجربه میکنم، ناکافی بودن.
بهم میگی با خیلی چیزا یادم میوفتی، ولی حتی این حرفتم درد داره، چون نمیدونم این جمله فقط مال منه یا به همه میگی.
تو دست اونو میگیری، الویتت اونه، به یکی دیگه میگی بهترین دوست، یکیدیگه رو به عنوان تراپی خودت میدونی و این ادما هرکدوم یه نقش درستی توی زندگیت دارن، یه جایگاه مشخص ولی من چی میتونی بهم بگی دوست؟ پس چرا نمیگی؟ چی میشم برات؟ من همزمان همه ی اینا هستم واست؟ چرا بهم نمیگی جایگاهم تو زندگیت چیه؟
من میدونم چرا، چون خودتم تعریف درستی ازم نداری.
بهم میگی غذای روح؟ خیلی خنده داری.
روح تو سیراب شده، و من توی اون غرق شده ام.
خودم با دستای خودم دستتو گرفتم و باهات پریدم تو اقیانوس.
و حالا حتی نمیذاری از دستت فرار کنم.
اسیر شدم، قلبم مال من نیست.
تو باعث شدی کسی که زیاد گریه نمیکرد، الان با دیدنت بخواد زجه بزنه از ناراحتی از ناراحتی نداشتنت
دور بودنت در عین نزدیکی، وقتی بغلم میکنی میخوام همونجا بمیرم چون فکر کن چیزی که ازت دزدیده شده رو برای یه لحظه داشته باشی و بعد همه چی پر بشه بره هوا.
حتی نمیدونمچرا اینو نوشتم، مطمئنم واسه تو ننوشتم، نوشتم که خودم ارومبگیرم، تا شاید کلمات و اشکام بتونن یه دردی رو ازم دوا کنن.