بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم، همه چیز میخوندم. توی کتابخونه، شبها، توی مدرسه زیر میز. ما توی روستا زندگی میکردیم، کاری نداشتیم انجام بدیم اصلا. ده، دوازده سالم بود پدرم شروع کرد واسم کتاب خریدن. اونم کتابهای علمی. درباره اختر فیزیک و این چیزها. یه کتاب خرید به اسم
One, Two, Three... Infinity
کِیف کردم وقتی توی این کتاب به سختی فهمیدم که دو نوع بینهایت داریم.
وقتی بعد از تموم شدن درسم دنبال کار بودم، بهم گفتند برو خونه، به زنها کار نمیدیم. شوهرم میتونست بره MIT، پرینستون یا استنفورد، ولی به خاطر من بزرگوارانه شهرمون رو عوض کرد و رفتیم یه جای دیگه. رفتیم یه شهر زشت، بورژوایی و بیروح. از نظر ریاضی و اجتماعی هم داغون.
تنها زن برنده جایزه آبل و
founder of modern Geometric Analysis
هشتاد ساله شد.



