باز همان احساساتِ قدیمی به سراغم میآیند؛ نرمنرمک و آرامآرام. گاهی هجومشان آنقدر ناگهانی است که حتی فرصت نمیکنم بفهمم از کجا آمدهاند. یک لحظه همهچیز عادی است و لحظهی بعد، خودم را غرقِ خاطرات و احساساتی میبینم که گمان میکردم سالهاست به دستِ فراموشی سپردهام. اما همیشه هم اینگونه نیست. بعضی وقتها آنقدر آرام قدم برمیدارند که حتی صدای نفسهایشان را هم نمیشنوی. کفشهایشان را همان پشتِ در از پا درمیآورند تا مبادا از آمدنشان باخبر شوم. با نوک انگشتانشان روی زمین راه میروند، بیآنکه سکوتِ خانه را بر هم بزنند. آرامآرام نزدیک میشوند، کنارم مینشینند و وقتی تازه حضورشان را حس میکنم که دیگر برای بیرون کردنشان دیر شده است. شاید مشکل از من باشد که هیچوقت درِ این خانه را قفل نکردهام؛ شاید هم از آنهاست که کلیدی دارند که فقط قفلِ خانهی مرا باز میکند. هر بار به خیال اینکه این آخرین دیدار است بدرقهشان کردهام، اما آنها همیشه راهِ برگشت را بلد بودهاند. دیگر از جنگیدن با مهمانهایی که قصدِ رفتن ندارند خسته شدهام. هر بار که سعی کردم بیرونشان کنم، فقط زخمهای تازهتری روی دیوارهای این خانه جا ماند. شاید این بار، به جای بیرون کردنشان، فنجانی چای برایشان بریزم و بگذارم روبهرویم بنشینند. بگذارم تمام حرفهایی را که سالها در گلویشان مانده، بیوقفه تعریف کنند؛ از تمام شبهایی که پشتِ در ماندند، از تمام دفعاتی که وانمود کردم صدایشان را نمیشنوم. شاید بعضی احساسات برای ماندن برنمیگردند؛ شاید فقط میآیند تا بالاخره شنیده شوند. و شاید اگر این بار تا انتها به حرفهایشان گوش بدهم، خودشان آرام از جا برخیزند، فنجانِ نیمهخالیشان را روی میز بگذارند، در را پشتِ سرشان ببندند و بیآنکه نگاهی به عقب بیندازند، آدرسِ این خانه را برای همیشه از حافظهشان پاک کنند. • «آنچه درونم گذشت»
باز همان احساساتِ قدیمی به سراغم میآیند؛ نرمنرمک و آرامآرام. گاهی… — 𝑩𝒍𝒖𝒆𝑴𝒊𝒔𝒕 ☁️ — TG.ME
July 14, 2026 275 3