سرم درد میکند. فکر میکنم تقصیر همان فکرهایی باشد که سال‌هاست پشت درِ… — 𝑩𝒍𝒖𝒆𝑴𝒊𝒔𝒕 ☁️ — TG.ME

سرم درد میکند. فکر میکنم تقصیر همان فکرهایی باشد که سال‌هاست پشت درِ کمدهای ذهنم پنهان کرده‌ام. همان‌هایی که هر بار خواسته‌اند خودشان را نشان بدهند، عجله کرده‌ام و دوباره هلشان داده‌ام به تاریکی. خیال میکردم اگر در را محکم ببندم و آن‌ها را در تاریکی رها کنم، کم‌کم از نفس می‌افتند، فراموش میشوند و بالاخره دست از تقلا برمیدارند و سکوت را انتخاب میکنند. اما انگار بعضی فکرها فراموش شدن را بلد نیستند. حالا مدام به در میکوبند. گاهی آرام و بی‌صدا، مثل کسی که مطمئن نیست اجازه‌ی ورود دارد. گاهی هم آن‌قدر محکم که صدایشان در تمام سرم می‌پیچد. هر ضربه یادآوری میکند که هنوز آنجا هستند؛ پشت همان درهای بسته، در همان کمدهای تاریک و شلوغی که سال‌ها پیش به آنجا تبعیدشان کرده‌ام. گاهی به زور هلشان میدهم عقب، دوباره در را محکم‌تر از قبل رویشان میبندم و ساکتشان میکنم. پشت در مینشینم و منتظر میمانم تا خسته شوند؛ تا شاید بفهمند دیگر جایی در ذهنم ندارند. اما آن‌ها سرسخت‌تر از چیزی هستند که فکر میکردم. مدتی ساکت میشوند، اما هیچ‌وقت نمیروند. فقط میمانند؛ پشت همان در، در همان تاریکی. بعضی شب‌ها صدای کوبیدنشان فرق میکند. هر ضربه سنگین‌تر از قبلی روی سرم فرود می‌آید؛ انگار مشت‌هایشان را گره کرده‌اند تا مرا از درون فرو بریزند، انگار میخواهند ثابت کنند هیچ دری آن‌قدر محکم نیست که بتواند برای همیشه جلویشان را بگیرد. بعضی روزها میتوانم نادیده‌شان بگیرم.خودم را با صداهای دیگر سرگرم میکنم؛ با آدم‌ها، با کارها، با روزمرگی‌های کوچک. اما شب‌، وقتی همه‌چیز آرام می‌شود، صدای کوبیدنشان واضح‌تر از همیشه به گوش میرسد. انگار سکوت، راه را برایشان باز میکند. گاهی با خودم فکر میکنم اگر در را باز کنم چه میشود. آیا فقط چند خاطره‌ی قدیمی بیرون می‌آیند؟ یا تمام آنچه سال‌ها پنهان کرده‌ام یکباره هجوم می‌آورد و همه‌چیز را به هم میریزد؟ شاید به همین خاطر است که هنوز دستم روی دستگیره‌ی آن درها مکث میکند؛ نه جرئت باز کردنشان را دارم و نه توان تحمل صدای کوبیدنشان را. و این سردرد، شاید چیزی بیشتر از یک درد ساده باشد. نتیجه‌ی همان ضربه‌های بی‌وقفه است؛ ضربه‌های فکرهایی که از پشت در فریاد می‌زنند که هنوز زنده‌اند. • «آنچه درونم گذشت»

June 21, 2026 304 3