بعضی وقت ها حس میکنم از آدمهای دور و برم جدا افتادهام. نه آنقدر که کاملاً تنها باشم، نه آنقدر که واقعاً کنارشان باشم. انگار درون یک اتاق شیشهای زندگی میکنم؛ اتاقی با دیوارهایی تار و بخارگرفته که مرا از بقیه جدا کردهاند. از آن سوی شیشه، همهمهی بیوقفهی آدمها به گوشم میرسد. صدای خندهها، گفتوگوها، شوخیهای کوچک و لحظه هایی که میان آدمها رد و بدل میشود. گاهی سایههایی را میبینم که از کنار دیوار عبور میکنند؛ چهرههایی محو، رنگهایی مبهم، آدمهایی که حضورشان را حس میکنم اما هیچ وقت نمیتوانم به وضوح ببینمشان. انگار جهان آن طرف شیشه کمی واقعیتر از جهانی است که من در آن ایستادهام. همیشه این احساس را دارم که دیگران چیزی را میدانند که من از آن بیخبرم. انگار همه مشغول تماشای سریالی هستند که من هیچوقت قسمت اولش را ندیدهام. به اتفاقاتی اشاره میکنند که برایشان آشناست، به خاطراتی میخندند که سهمی در آن نداشتهام و دربارهی چیزهایی حرف میزنند که معنایشان برای من گم شده است. من کلمات را میشنوم، اما به داستان پشت آنها راهی ندارم. گاهی دلم میخواهد گوشم را به شیشه بچسبانم؛ شاید صداها واضحتر شوند، شاید بتوانم تکهای از آن دنیا را بهتر بفهمم. گاهی هم با نوک انگشتم سایهها را روی شیشه دنبال میکنم؛ ردِ آدمهایی که میآیند، لحظهای میمانند و بعد دور میشوند. آنقدر نزدیک که بتوانم حرکتشان را ببینم و آنقدر دور که هیچوقت نتوانم لمسشان کنم. آدمها میآیند و میروند و من از پشت این دیوار شیشهای فقط محو شدنشان را تماشا میکنم. اما گاهی هم از همان همهمه کلافه میشوم؛ از اینکه چیزی آنقدر به تو نزدیک باشد که حضورش را حس کنی و آنقدر دور که نتوانی لمسش کنی، شبیه ایستادن پشت پنجرهای روشن در یک شب سرد؛ میدانی آن طرف گرما هست، اما میان تو و آن گرما فاصلهای وجود دارد که با هیچ قدمی کم نمیشود. نمیدانم میخواهم این شیشه را بشکنم یا نه. شکستن، ترس خودش را دارد. شاید آن سوی شیشه هم آن چیزی نباشد که از دور به نظر میرسد. اما ماندن در این اتاق هم آرامم نمیکند. انگار در مرزی گیر افتادهام که نه جرئت عبور از آن را دارم و نه توان ماندن در آن را. و شاید سختترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه تمام این مدت، دستم روی شیشه مانده است. نه برای شکستن، نه برای عبور . فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز چیزی آن سوی این دیوار وجود دارد. • «آنچه درونم گذشت»
بعضی وقت ها حس میکنم از آدمهای دور و برم جدا افتادهام. نه آنقدر که… — 𝑩𝒍𝒖𝒆𝑴𝒊𝒔𝒕 ☁️ — TG.ME
June 19, 2026 469 7