تهیونگ، پلکهاش رو باز و به جونگکوک نگاه کرد که هنوز نفسهاش نامنظم و چشمهاش پر از شهوت بود. اغواگرانه، سرش رو کج کرد و خیره به چشمهاش، شست جونگکوک رو بین دندونهاش گرفت.
تنها چیزی که جونگکوک میتونست ببینه، دندونها و لبهای حلقهشده دور شستِ آغشته به کامش بود.
وقتی تهیونگ زبونش رو دور انگشتِ بین لبهاش کشید، بیاختیار لبهای جونگکوک، برای بیرون دادنِ بازدمش از هم فاصله گرفتن.
دوباره هردو اونقدر تحریک شده بودن که انگارنهانگار همین چند دقیقۀ پیش رو پراز تنش، هیجان و لذت گذرونده و ارضا شده بودن.
جونگکوک، بالا کشیدش و روی پاهای خودش نشوند. تهیونگ دوباره کاملاً برافروخته بود؛ درست مثل خودش.
با دستِ چپ، لبۀ لباسزیر رو کنار زد، دست راستش رو روی بدن تهیونگ کشید و هرچقدر از کامش که به پارچۀ لباس جذب نشده بود رو روی انگشتهای آغشته به کام خودش جمع کرد. دستهاش رو پشتِ تهیونگ برد، از کمرِ باز شلوارش رد کرد و داخل برد. دستِ چپش، بیمزاحمت، باسنِ برهنه رو توی مشت فشرد، اما دستِ راست که آغشته به مایعِ لغزندۀ هردوشون بود رو با احتیاط بهطرف ورودی تهیونگ برد.
تهیونگ، با حسِ انگشتِ جونگکوک روی ورودیش، کمرش رو قوس و باسنش رو بیشتر بهسمت بیرون داد. سرش رو توی گردن جونگکوک فرو کرد و اجازه داد لبهای جونگکوک، لالۀ گوش، و انگشت جونگکوک ورودیش رو به بازی بگیرن.
با ورود بند اول انگشتِ وسطش و شنیدن نالۀ خفۀ تهیونگ، زبونش رو توی گوشش فرو کرد.
حس قلقلک و مورمور شدن، بیشتر صدای نالهش رو بلند کرد و بازوهای جونگکوک رو توی مشتهاش گرفت.
جونگکوک سرش رو عقب کشید و کوتاه پرسید: «لوب و کاندوم؟»
- پاتختی...
تهیونگ گفت و دستهاش رو محکم دور گردن مردی که در آغوش گرفته بودش حلقه کرد. چشمهای خمار و لبخندِ شیطنتآمیزش رو به جونگکوک نشون داد، که یعنی من قصد جدا شدن ندارم!
اگه جونگکوک اونهمه راه تونسته بود بغلش کنه، پس تا اتاقخواب بردنش هم کاری نداشت.
تشخیصِ درستِ مسیرِ اتاقخواب، سخت بود وقتی تنها چیزی که میدید سروصورت تهیونگ بود. قدمهاش رو آهسته و با احتیاط برمیداشت، مبادا تعادلش رو از دست بده و یا کمر تهیونگ به چیزی بخوره.
درحال نوازش و بوسیدن، از دلهرۀ برخورد به چیزی، هر دو خندهشون گرفته بود، اما دست و پاهایی که دور گردن و کمرِ جونگکوک، ضربدری محکمتر شده بودن نشون میدادن راه دیگهای بهجز حمل کردنش تا اتاق نداره.
تهیونگ رو کنار تخت، زمین گذاشت و خودش لبۀ تخت نشست. لبهاش رو روی شکم تهیونگ گذاشت، حین بوسیدن و مکیدن و گازهای ملایم گرفتن، شلوار و لباسزیرش رو پایین کشید و کمک کرد از پاهاش در بیاره. دوباره بوسههاش رو روی شکم از سر گرفت و آروم بالاتر رفت. لبهاش رو بوسید و در آخر، دوباره از زمین، بلندش کرد.
نهخیلی ملایم و نهخیلی بیاحتیاط، روی ملحفهها رهاش کرد. به دنبال لرزشِ تخت و تکون خوردنِ بدن تهیونگ، نگاهِ جونگکوک، پر از شهوت، روی اندامش چرخید.
دستهای تهیونگ، ناخوداگاه برای پوشوندن بدنش گوشۀ پیرهن رو مشت کردن و بالا اومدن. بااینحال، دستش رو به مقصد نرسیده، روی شکمش متوقف کرد.
ابروهای جونگکوک بالا رفتن. از سر تعجب تکخندهای کرد و گفت: «این چی بود؟!»
تهیونگ آب دهنش رو قورت و جواب داد: «خیلی یهجوری بهم زل زدی...»
بعداز اونهمه رابطه، این خجالتزده شدنِ تهیونگ اصلاً براش قابل هضم نبود. یعنی اونقدر نگاهش حریص و گرسنه بود که تهیونگ رو معذب کرده بود؟!
با همون لبخندِ از سرِ ناباوری، روی تخت نشست. موهای تهیونگ رو از روی پیشونیش کنار زد و چند لحظه بهش خیره شد. بعد دستهاش رو دو طرفِ شونهها، و زانوهاش رو دو طرف رانهای تهیونگ گذاشت و بدنش رو محصور کرد.
بیحرکت و همونطور با فاصله ایستاد به صورتش خیره شد.
تهیونگ با لحنی که کمی استرس توش مشخص بود، پرسید: «چیه؟»