تو را که دیدم، انگار جهان شکفت ناگاه
دلم گرفت از آن لحظه رنگی از روی ماه
تمام آینهها از نگاه تو پر شدند
و عشق ریخت در این دل، بیصدا، بیپناه
چه ساده آمدی و شعله دادی به جان من
که بعدِ آن، همه شبها شدند پر از گواه
صدای تو، نفس تو، نگاه بیمثالت
شبیه شعر شدی در سکوتِ یک پناه
اگر نباشی، دلم را کجا دهم ای دوست؟
که بعدِ تو نشنیدم به جز سکوت و آه
تو را نوشتن، آسان نبود، اما شد
که نام توست همیشه، بلند و روشن و راه
ریکشن بزنید