آهای شب..کمی آهستهتر بگذر؛اینجا مردی نشسته که تمام روز به دیگران گفت چگونه از درد عبور کنند.اما خودش سالهاست پشت همین چراغ کمنور مانده است.
آهای شهر..اگر فردا مردی را دیدی با پیراهنی مرتب و چهرهای آرام،فکر نکن شب گذشتهاش آرام بوده..بعضی آدمها صبحها فقط لباس میپوشند و به خیابان میروند؛دیشبشان را
اما جایی در تاریکی جا میگذارند.
آقای قاضی این روزها بیشتر از آنکه حکم بدهد،سکوت میکند..پروندهها را باز میکند،نگاهشان میکند،و دوباره میبندد.
نه از بیحوصلگی؛از اینکه فهمیده برای بعضی دردها هیچ ماده و تبصرهای وجود ندارد.
شب که میرسد،دادگاه تعطیل میشود و تازه دادگاه اصلی آغاز میشود؛
دادگاه مردی که روبهروی آینه میایستد و از خودش میپرسد؛«کی اینقدر خسته شدی؟»
جوابی نیست،فقط صدای ساعت است
و شهری که خوابیده.
گاهی پنجره را باز میکند،هوای سرد را به صورتش میزند و به خیابان خیره میشود.
انگار منتظر است کسی از انتهای کوچه بیاید
و بگوید؛«تمام شد...دیگر لازم نیست قوی باشی.»اما هیچکس نمیآید..پس دوباره
به اتاق برمیگردد.
پروندهها روی میز،چراغ نیمهخاموش،و مردی که هنوز با خودش حرف دارد.
آهای شب..اگر فردا از او پرسیدی؛
«حال شما چطور است؟»
و گفت:«خوبم.»باورش نکن.
گاهی«خوبم»فقط رسمیترین حکمیست که یک آدم خسته برای پنهان کردن حقیقت
صادر میکند.
و قاضی بیش از هر کسی این را میداند.
ࢠݛۆندهݷݷازدهُࢬ.
September 8, 2026 241 5