حالا دیگر کار آقای قاضی به جایی رسیده
که شبها،قبل از آنکه چراغ اتاقش را خاموش کند،مدتی طولانی به قرصهای روی میز خیره میشود.
نه از سر میل به فراموشی؛از فرط خستگی.
سالها به درد دیگران گوش داده بود،حکم نوشته بود،راه نشان داده بود؛اما حالا خودش مانده بود و ذهنی که حتی شبها هم
دست از سرش برنمیداشت.
پروندهها بسته بودند،دادگاه تعطیل بود،شهر خوابیده بود؛اما درون قاضی هنوز جلسه ادامه داشت.
جلسهای بیقاضی،بیوکیل،بیپایان.
گاهی قرصها را کنار میزد
و با خودش میگفت:«من که تمام عمر
قرار بود حال آدمها را بفهمم؛پس چرا حال خودم را اینقدر دیر فهمیدم؟»
بعد چراغ را خاموش میکرد
و در تاریکی مینشست؛نه برای اینکه همهچیز تمام شود،فقط برای اینکه یک شب،ذهنش کمی ساکت شود.
اما سکوت هم این روزها با او سر سازگاری نداشت.
کشوی میز را باز میکرد و پاکت سیگار را میدید؛همان عادت قدیمی که قرار بود روزی کنار گذاشته شود و حالا خودش شده بود
یکی دیگر از پروندههای باز زندگیاش.
سیگاری میان انگشتانش میماند و مدتها روشن نمیشد.
به آن نگاه میکرد انگار به چیزی نگاه میکند
که خودش هم از آن خسته است.
زیر لب میگفت؛«قرار نبود کارمان به اینجا برسد،آقای قاضی..»
بعد پنجره را باز میکرد.
هوای سرد شب میآمد داخل و پرده را آرام تکان میداد.
روی میز،پروندهها کنار هم بودند؛پروندهی خیانت،پروندهی اعتماد،پروندهی آدمهایی که رفتند،پروندهی حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند،و در آخر...پروندهی خودش.
جلد همهی پروندهها را میشد بست؛جز همین یکی..آقای قاضی عادت داشت برای هر چیزی دلیلی پیدا کند.
برای رفتن آدمها،برای شکست خوردن،برای تنهایی،حتی برای اشتباهات خودش.
اما یک سؤال بود که هر شب مثل بازپرس روبهرویش مینشست:«چه شد که این آدم شدی؟»و هیچ جوابی نداشت.
شاید آدم یک روز از خواب بیدار نمیشود
و ناگهان غمگین نیست؛آدم آرامآرام عوض میشود.
یک روز کمتر میخندد،یک روز کمتر حرف میزند،یک روز حوصلهی آدمها را ندارد،یک روز میفهمد مدتهاست با کسی از ته دل حرف نزده.
بعد یک شب میبیند تمام چیزی که از خودش باقی مانده،مردیست پشت پنجره که به خیابان خیره شده و نمیداند دقیقاً
دلش برای چه چیزی تنگ است.
سیگار را خاموش کرد و روی میز گذاشت.
نه با وعدهای بزرگ،نه با تصمیمی قهرمانانه.
فقط با یک فکر ساده:«شاید لازم نیست امشب
تمام زندگیام را درست کنم.»
چند لحظه سکوت کرد.«شاید فقط باید
تا صبح دوام بیاورم.»
بعد دوباره پشت میز نشست،یک برگهی سفید برداشت..بالایش نوشت:«ریاست محترم دادگاه؛اینجانب،آقای قاضی،در خصوص پروندهی زندگی خود تقاضای تجدیدنظر دارم.»
لبخند محوی زد.
زیرش نوشت:«دلایل تجدیدنظرخواهی:هنوز حرفهایی مانده که گفته نشدهاند،هنوز آدمهایی هستند که دوستشان دارم،هنوز صبحهایی هست که ندیدهام،و هنوز...
شاید خودم را کاملاً از دست ندادهام.»
قلم را زمین گذاشت،به ساعت نگاه کرد.
چهار صبح بود.
دادگاه همچنان تعطیل بود،اما برای اولینبار،در تمام آن شبهای طولانی،
جلسهی درون آقای قاضی کمی آرام گرفته بود.
نه به خاطر اینکه جواب همهچیز را پیدا کرده بود؛
فقط چون فهمیده بود بعضی پروندهها را نباید بست.
باید نگهشان داشت،باید دوباره خواندشان،باید گاهی کنارشان نشست و اجازه داد آدمی که درونشان گم شده،راه برگشتش را پیدا کند.
چراغ را خاموش کرد،پروندهی خودش را بست.
و پیش از آنکه از اتاق بیرون برود،آرام گفت:«جلسهی بعدی...فردا،و این بار متهم حق دارد از خودش دفاع کند.»
ࢠݛۆندهݷدۿࢬ.
September 7, 2026 623 6