ساعت از دوازده گذشته بود؛دادگاه تعطیل شده بود،اما چراغ اتاق من هنوز روشن بود.
پروندهها روی میز مانده بودند؛حکمهایی که باید امضا میکردم،آدمهایی که باید برایشان تصمیم میگرفتم،و من...
برای اولینبار،هیچ حکمی برای خودم نداشتم.
لیوانی گوشهی میز مانده بود و سرم سنگین بود؛نه آنقدر که دنیا را فراموش کنم،فقط آنقدر که دیوارهای این اتاق کمی کمتر شبیه زندان به نظر برسند.
از بلندگوی کوچک اتاق،صدای محمدرضا میآمد،آری!محمد رضا شجریان.
آرام..دور.
انگار کسی از پشت سالها داشت برای آدمی میخواند که دیگر بلد نبود به فردا فکر کند.
پروندهای را باز کردم.
روی جلدش نوشتم؛«پرونده:بانوی آقای قاضی»
چند ثانیه خیره ماندم،بعد خندیدم.
گفتم؛«این یکی رو چرا آوردن پیش من؟»
جوابی نبود،البته که نبود.
من قاضی بودم؛قرار نبود کسی جوابم را بدهد.
اما امشب،متهم خود من بودم.
اتهام؟دلتنگی،وابستگی،و هزار بار برگشتن به خاطرهای که دادگاه سالها پیش برای تمام شدنش حکم داده بود.
پرونده را بستم،سرم را روی صندلی تکیه دادم و به سقف نگاه کردم.
چه مضحک...
تمام روز برای آدمها حکم صادر میکنم،اما شب که میشود یک اسم کافیست تا تمام قوانینم به هم بریزد.
بانو...
اسم تو که میآید،حتی این اتاق هم ساکتتر میشود.
نه قاضی میماند،نه دادگاه،نه پرونده،نه غروری که تمام روز با خودم حمل میکنم.
فقط مردی میماندپشت یک میز چوبی،با کت خسته،چشمهای بیخواب،و دلی که هنوز برای بعضی نبودنها مدرک کافی برای فراموشی ندارد.
ساعت یک شد..چراغ راهروها خاموش شدند.
من ماندم و صدای ساعت دیواری.
تیک..تاک...
تیک..تاک...
و زیر لب گفتم؛«جلسهی امروز تموم شد.»
کمی مکث کردم،بعد آرامتر گفتم؛«اما پرونده هنوز مفتوح...»
ࢠݛۆندهݷڻھم.
September 6, 2026 1.5K 4