وقتی به دنیا اومدم، مامانم توی خواب و بیداری شنید یکی بهش گفت:
«سارا دکتر میشه.»
اون موقع هیچکس نمیدونست این جمله قراره سالها یه گوشهی ذهنم بمونه...
البته منِ بچگی، خیلی با تصویر یه دکتر آروم و متین فاصله داشتم! 😂
شیطون بودم، سر به هوا بودم، دختر قلدر محل بودم و پسرای محل ازم حساب میبردن!
داداش کوچیکم هم همیشه حامی من بود؛ یه جورایی پشت و پناهم بود.
سالها گذشت...
دوران دبیرستان بودم که یه شب، دوباره توی خواب و بیداری، این بار به خواهرم گفته شد:
«تو حامی سارایی.»
و حالا که سالها از اون روزها گذشته، میفهمم این جمله چقدر عجیب به زندگی من گره خورد.
خواهرم فقط خواهرم نبود.
رفیقم بود، پناهم بود، عشق بود...
یه جوری کنارم بود که بودنش خودش بهم آرامش میداد.
وقتی اولین حقوقش رو گرفت، با کلی وسیلهای که برای من خریده بود سورپرایزم کرد.
اون موقع شاید نمیفهمیدم، ولی بعدها فهمیدم بعضی هدیهها فقط یه وسیله نیستن؛
پشتشون یه عالمه عشق و ذوق و «حواسم بهت هست» خوابیده.
من روانشناسی بالینی دانشگاه آزاد قبول شدم، خوندم و تمومش کردم، ولی آخرش فهمیدم این رشته اصلاً با روحیات من جور نیست و ادامهاش ندادم.
زندگی رو کردم و جلو رفتم...
تا رسیدم به ۳۳ سالگی.
۲۶ آبان ۱۳۹۷
ساعت ۱۰:۳۰ شب...
و من، حامی و عشق و همهکسم رو از دست دادم.
خواهرم پر کشید.
من حتی یه تار موی سفید هم نداشتم، اما بعد از رفتنش، لابهلای موهام سفیدی دیدم.
بعضی اتفاقا فقط یه آدم رو ازت نمیگیرن؛
یه قسمت از خودت رو هم با خودشون میبرن.
خیلی سخت بود.
شاید سختترین قسمت ماجرا این بود که من از قبل میدونستم قراره از دستش بدم...
و این چیزی بود که نمیتونستم برای هر کسی تعریفش کنم.
غروب قبل از رفتنش رفتیم دیدنش.
بهش گفتم:
«عاشقتم...
تا ابد عاشقتم.
هر وقت نیاز داشتی، بیا توی وجودم و خواستههات رو انجام بده.
اگه نشد، بیا به خوابم...
با جون و دل برات انجام میدم.»
و بعد از رفتنش...
خوابها شروع شد.
یک شب درمیون خوابش رو میدیدم.
میاومد و من دوباره چند ساعت، چند دقیقه، نمیدونم...
دوباره خواهرم رو داشتم.
اما یه چیز عجیبتر هم اتفاق افتاد.
کمکم دیدم دارم شبیه خودش میشم.
آرامش صدام،
مدل حرف زدنم،
خندههام،
رفتارم...
خانوادهم میگفتن:
«سارا، چقدر شبیهشه...»
دوستای خواهرم هم همینو میگفتن.
حتی همسرش.
هرکسی که با من حرف میزد، یه جوری اون آرامشی رو که توی خواهرم دیده بود، توی من هم پیدا میکرد.
و من فکر میکنم وقتی یکی رو خیلی عمیق دوست داشته باشی، یه تیکههایی از اون آدم، بیاجازه توی وجودت میمونه.
توی صدات،
توی خندهت،
توی رفتارت،
توی مهربونیت،
حتی توی مدل دوست داشتنت.
خواهرم رفت...
ولی عشقش توی من موند.
و من بعد از رفتنش خیلی تغییر کردم.
نه فقط از غم...
انگار یه سارای دیگه از دل اون همه درد بیرون اومد.
دختری که امروز واقعاً بهش افتخار میکنم.
یاد گرفتم خودمو بیشتر دوست داشته باشم.
یاد گرفتم خودمو بغل کنم.
یاد گرفتم برای خودم بایستم.
یاد گرفتم اگه یه روز دنیا خیلی سخت گرفت، منتظر نباشم یکی بیاد دستمو بگیره.
برای خواهرم جشن پرواز گرفتم.
موهامو شرابی کردم.
نه برای اینکه فراموشش کنم...
برای اینکه یاد بگیرم میشه یکی رو تا آخر عمر دوست داشته باشی و بازم زندگی کنی.
اگه ازم بپرسن بهترین دوستات کیا هستن؟
میگم:
«خانوادهم.»
نه اینکه خانوادهم بینقص باشن.
مگه خانوادهای بینقصه؟
همهمون خوبی داریم، بدی داریم، دلخوری داریم، قهر داریم، آشتی داریم...
ولی من یاد گرفتم بیشتر خوبیهاشونو ببینم.
چون امروز بیشتر از همیشه میدونم آدمها همیشه قرار نیست بمونن.
اما اثری که روی قلبت میذارن، چرا.
و حالا اگه ازم بپرسن:
«پس حامی تو کیه؟»
میخندم و میگم:
«سارا خودش حامی خودشه.»
البته که خواهرای دیگهم هنوز هستن.
هنوز حواسشون به ساراشون هست.
هر کدومشون یه جوری پشتم هستن و نمیذارن احساس کنم تنهام.
و جالب اینجاست که هنوز یه فروشگاه پوشاک هست که اسم خواهرم روشه و برای سارا همچنان ۵۰٪ تخفیف داره! 😂🤍
انگار بعضی آدمها حتی وقتی میرن، باز یه جوری حواسشون به آدم هست.
خواهرم دیگه کنارم نیست...
ولی توی من هست.
توی آرامشم،
توی خندههام،
توی مهربونیم،
توی زنی که امروز شدم.
شاید قشنگترین شکل موندن همین باشه...
اینکه یه نفر از کنارت بره،
ولی انقدر دوستت داشته باشه که بعد از رفتنش،
یاد بگیری خودتو همونقدر دوست داشته باشی که اون دوستت داشت.
من هنوز همون سارام...
فقط دیگه اون دخترِ منتظرِ یه حامی نیستم.
چون یاد گرفتم خودم پشت خودم باشم.
و با تمام وجودم میگم:
سارا خودش حامیِ ساراست. 🤍