«جدیداً حس میکنم همه چیز کجه...»
جدیداً حس میکنم همه چیز کجه؛ انگار دنیا از روی تراز برداشته شده و هیچ چیزی سر جای خودش نیست. هر چی بیشتر زور میزنم صافش کنم، خودم بیشتر کج میشم. مثل اسبی که روی تردمیل میدوه؛ نفسش میبره، اما حتی یک وجب هم جلو نمیره.
یه جور عجیبی دارم فقط دوام میارم، نه زندگی میکنم. هر روز شبیه وصلهایه که روی لباس هزاربار رفو شده؛ از دور سالمه، از نزدیک فقط نخهای دررفتهست.
تناقض از در و دیوار میباره. آدمها لبخند میزنن اما چشمهاشون عزاداره. امید میدن اما خودشون ته چاه نشستن. منم وسط این همه نمایش، دلم میخواد انگشتمو کنم تو گلوم و تمام این روزهای تلخ و حرفهای هضمنشده رو بالا بیارم؛ شاید سبک بشم.
بعضی زخمها انگار قرار نیست خوب بشن؛ فقط پوست میندازن که یادمون بره زیرشون هنوز چرک خوابیده. هر از گاهی هم خودشونو یادآوری میکنن، درست وقتی که فکر میکنی بالاخره فراموششون کردی.
یه عالمه حرف ته دلم مونده؛ حرفهایی که تا میخوان به زبون بیان، یه بغض گنده گلومو میگیره. انگار واژهها قبل از رسیدن به لب، خسته میشن و برمیگردن همونجایی که درد لونه کرده.
بدتر از همه اینه که حس میکنم از خودم جا موندم. همه دارن میرن، حتی اگه ندونن کجا؛ ولی من انگار کنار جاده نشستم و فقط رد شدن فصلها رو تماشا میکنم.
گاهی قبل از اینکه حتی دهن باز کنم، از گفتن حرفام حالم به هم میخوره. چون میدونم یا کسی نمیفهمه، یا اونقدر همه خستهان که حوصله فهمیدن ندارن.
شاید بزرگترین درد همین باشه؛ اینکه نه توان جنگیدن مونده، نه دل تسلیم شدن. فقط ایستادی وسط میدان، با زرهی که از بس ترکش خورده، دیگه بیشتر شبیه پوست زخمه تا سپر.
و من... هنوز اینجام. نه از سر امید، نه از سر شجاعت؛ فقط چون بعضی وقتها آدم حتی برای فرو ریختن هم باید دوام بیاره.
July 22, 2026 675 5