𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺: post #5758 — TG.ME

Forwarded fromAL·Alaska, Alaska·
یک مدته که دیگه به این چیزهایی که می‌گن «اگه ناراحتی رو تجربه نکنی، قدر شادی رو نمی‌دونی» یا «بدون ناراحتی، شادی معنایی نداره» اعتقادی ندارم. من شادی بیش از اندازه می‌خوام، چون فکر می‌کنم انقدر ناراحت بوده‌ام که دیگه کاملا قدر شادی رو می‌دونم. از غم و استرس خسته‌ام.
ناراحتی وقتی برای مدت زیادی توی وجودت بمونه، کم‌کم حس می‌کنه اون‌جا خونه‌شه و دیگه بیرون کردنش خیلی سخت می‌شه. اولش مثل یک مهمون تازه‌وارد، یک گوشه می‌شینه؛ ساکت و کم‌حرف، انگار که هر لحظه ممکنه بلند بشه و بره. اما بعد، کم‌کم وسایلش رو باز می‌کنه. از یک اتاق می‌ره به اتاق بعدی، گوشه‌های خالی رو پر می‌کنه، روی مبل جا خوش می‌کنه، و یک روز می‌بینی دیگه حتی یادت نمیاد این خونه قبل از اومدنش چه شکلی بوده. غم همین‌طور بی‌سروصدا پخش می‌شه، تا جایی که تمام خونه رو می‌گیره؛ تمام بدنت رو.
ولی من الان دیگه آماده‌ام! اتفاقات خوب می‌خوام، اشک شوق، رسیدن، زندگی! هر چیزی که این مهمون رو از خونه‌ش دور کنه، تا من بتونم دوباره خونه‌ی خودم رو پیدا کنم.
August 16, 2026 197 4