اسمش احمد بود. تنها دانشگاه رفتهی خانوادهای که توش کارمند ساده شدن هم افتخار بود؛ خودش رو از چاله سرویس تعمیرگاه به دانشگاه رسونده بود و تهش یه مهندس جز بود توی یه کارخونهی باطریسازی.
اولین و اخرین تصویری که ازش به یاد دارم سر کوچه با لنگ توی دستش کنار پراید کرهای برق افتادهش ایستاده بود انگار با حسی توامان با ترس و احترام و بیاعتنایی، منی که کنار بابام راه میرفتم و نگاه میکرد. پسر کوچکی که بالاخره موفق شده بود از سلطهی برادر بزرگ خارج بشه. دیگه ندیدمش فقط تصویر محوی دارم از اینکه چندباری قبل از برگشت همون برادر بزرگترش به خونه به ما زنگ میزد و با من و خواهرام صحبت میکرد. دلتنگ، تنها و مهربان با تاکید بر اینکه باباتون چیزی نفهمه باحوصله حالمون و میپرسید و قربون صدقهمون میرفت و تهش با مامان کمی طولانیتر حرف میزد.
اون موقعی که دیگه عقلم میرسید اسمشو کمتر شنیدم تا اینکه یه روز عمه زنگ زد و با اشک و ناله مامان و وادار کرد گوشی رو به بابا بده!
یادمه که اون تنها روزی بود که بابا بعد قیلوله ظهرش سرکار نرفت.
بابا حتی شب هم نیومد. فردا ظهر که از مدرسه برگشتم با پیرهن مشکی روی صندلی نهارخوری گوشهی هال نشسته بود و با اخم سیگار بیکیفیت پردودش و دود میکرد.
هوای خونه ابری بود و من ترسیده توی خونه فقط دنبال مامان بودم که گوشهی اشپزخونه داشت اهسته گریه میکرد. گفت احمد بیشتر از یک ماه پیش اوردوز کرده و مرده و چندتا مامور شهرداری تو تنهایی و غربت اون به خاک سرد قبرستان سپردن.
بعد اون هیچ وقت بابا راجع به احمد حرف نزد.
ولی اسم احمد که میاومد مامان به سیم اخر میزد؛ عروس مهربان و محترم خانواده خرخرهی همه رو میگرفت! همیشه میگه این خانوادهی بیاحساس و نفرین شدن. احمد و به خاطر عشق به طیبه دخترِ خالهش ترد کردن، بهش انگ زدن و حتی مادرش هم راضی نشد باهاش هم خونه بشه! میگفت دستات کثیفه؛ من پول ندارم تاید بخرم!
همهی اینها رو گفتم که بگم؛ توی این چهارسال هروقت هرگهی خوردم و مامانم چشم پوشید فردای هوشیاری فقط احمد تکیدهی ایستاده زیر تیغ افتاب یک ظهر تابستانی رو خاطرم بود.
انگار این زن نمیخواد این خانواده احمد دیگهای رو از خودش دور کنه.
من برای زمین و زمان نوشتم الا این زن.
تو بگو! برای این مادر چه میشه نوشت؟!
@HolyFeel | #برش_های_از_زندگی_یک_ممد
55
19
3
1March 5, 2025 4.9K 17