#روزنوشت_ششم | هفته قبل داشتم فکر میکردم چرا هیچ پروژهای ندارم...
این هفته انقدر پروژه اومد که آرزو کردم کاش فقط ۲۴ ساعت بیشتر وقت داشتم!!
این هفته، برخلاف هفتهی قبل که تقریباً هیچ پروژهای نداشتم، واقعاً میتونم بگم له شدم.
این هفته ۴ تا پروژه گرفتم که هر چهار تاشون فوری بودن و باید نهایتاً طی ۲۴ ساعت تحویل داده میشدن.
حالا تصور کنید توی همین ۲۴ ساعت، کارفرما چندین بار پیام میده، هر بار یک نکته جدید میگه، یک تغییر جدید میخواد و شما باید همزمان هم ادیت کنید، هم تصمیم بگیرید، هم پروژه رو به موقع برسونید.
من معمولاً موقع کار سعی میکنم صبور باشم و زیاد وارد بحث نشم، چون هدفم اینه که کار سریعتر و بهتر جلو بره.
ولی واقعیت اینه که این حجم فشار، مخصوصاً وقتی سیستم هم همراهی نکنه، خیلی سخت میشه.
چندین بار سیستمم وسط کار اذیتم کرد؛ روتوسکوپی درست انجام نمیشد، افتر افکت کرش میکرد، بعضی سکانسها بارها پلی میشدن ولی سکانس بعدی اصلاً باز نمیشد و مجبور میشدم سیستم رو خاموش و روشن کنم.
وقتی این پروژهها تموم شد، یاد دوران پیج «مهاتیم» افتادم.
یادمه بعد از یکی از پستهایی که گذاشتم، اتفاق جالبی افتاد. پیجم دیده شد و بالای ۱۰۰ تا کارفرمای ایرانی بهم پیام دادن.
همون موقع درآمدم یهدفعه از حدود ۱۰ میلیون به ۳۰-۴٠ میلیون رسید و تازه شروع کردم به تیمسازی.
جالب اینجاست که همین اتفاق بعد از آخرین پستم توی همین پیج هم تکرار شد.
با اینکه اون ویدیو از نظر خودم خیلی ساده بود، ولی باعث شد چند تا کارفرمای خیلی خوب بهم پیام بدن؛ چیزهایی که اصلاً انتظارش رو نداشتم.
یکیشون بیمار پزشکی که من براشون ادیت میزدم بود و حتی خودش هم گفت:
واقعاً دنیا کوچیکه.
و واقعاً هم همینطوره.
اگر اون نمونهی ساده رو منتشر نکرده بودم، شاید هیچوقت این فرصتها پیش نمیاومد.
از همون یک پست:
- یک کارفرما از اروپا پیام داد.
- یک کارفرما از آمریکا پیام داد.
- یک کارفرما از پاکستان پیام داد.
- و چند مورد دیگه هم از حوزهی ریلاستیت بودن.
تصورم اینه که حداقل دو تا از این فرصتها به همکاری تبدیل بشن.
ولی چیزی که بیشتر از همه توی این مسیر برام پررنگ شده، اینه که تقریباً همهی این اتفاقها نتیجهی یک چیز بوده:
نشون دادن خودم.
نشون دادن کارم.
تعامل با آدمهای درست.
و حمایت کامیونیتی.
واقعاً نمیدونم چطور از تمام آدمهایی که توی اینستاگرام و لینکدین حمایتم میکنن تشکر کنم.
آدمهایی که بدون هیچ چشمداشتی میان، کامنت میذارن، حمایت میکنن و باعث میشن بیشتر دیده بشم.
این چیزها رو هیچوقت فراموش نمیکنم و تا جایی که از دستم بربیاد، سعی میکنم توی کامیونیتی Ht کمک کنم و تجربیاتم رو به اشتراک بذارم.
پیشنهادم به شما هم اینه که همین کار رو انجام بدید؛ چون نتیجهش رو در طول زمان میبینید.
اما...
همه چیز همیشه هم گل و بلبل نیست.
اتفاقاً این روزها دوباره سرم با ادیت خیلی شلوغ شده و دارم از تولید محتوا فاصله میگیرم، چیزی که اصلاً دوست ندارم.
من ادیت کردن رو دوست دارم، ولی نه در حدی که کل زندگیام بشه فقط ادیت.
این چند روز واقعاً روتین زندگیام به هم ریخته بود.
من معمولاً ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب میخوابم و ۷ یا ۸ صبح بیدار میشم، ولی این چند روز شده بود ساعت ۴ یا ۵ صبح بخوابم و دوباره ۸ صبح بیدار شم.
حتی باشگاه رفتنم سخت شده بود، انرژی کلاس فن بیان رو نداشتم و یک ارائهای که داشتم رو هم نتونستم انجام بدم، چون با کارفرما جلسه داشتم.
ولی این هم بخشی از مسیر منه.
من میپذیرمش، چون قرار نیست همیشه همه چیز طبق برنامه پیش بره.
مثلاً همین چالش آقای مهدی برای ساخت تریلر.
چهارشنبه کلی نمونه دانلود کردم، تحقیق کردم و آماده بودم شروع کنم، ولی یهو یه کارفرما چندین ویدیو فرستاد و گفت:
هر روز باید یک ویدیو تحویل بدی.
و نکته اینجاست که این پروژه فقط ادیت نیست؛ باید برای ویدیوها سناریو و اسکریپت AI هم بنویسم و همین باعث میشه زمان خیلی بیشتری بگیره.
گاهی یک پروژه میتونه تمام ۲۴ ساعت ذهن آدم رو درگیر کنه.
حتی دیروز ناراحت بودم که چرا نمیتونم روی تریلر کار کنم، چون هفتهی قبل واقعاً وقت آزاد داشتم.
در حالی که کلی ایده برای تولید محتوا دارم.
ایدههایی برای ترکیب ابزارهایی مثل Claude و Higgsfield ، ایدههای جدید برای محتوا و کلی برنامه دیگه.
بخش زیادی از این کارها رو هم سپردم به خواهر کوچیکم، چون نسبت به من زمان بیشتری داره.
ولی خب، این هم بخشی از مسیر منه.
گاهی آدم به این نتیجه میرسه که اگر یک نفر دقیقاً مثل خودش کنار دستش بود، سرعت پیشرفت چند برابر میشد؛ ولی ساختن همین سیستم هم خودش یک مرحله از مسیر رشد محسوب میشه.
در نهایت، چیزی که میخواستم توی این روزنوشت بگم اینه:
17
7
1August 27, 2026 372 15 6