رمان عشق آتشین قسمت چهارم نویسنده هدا (عباسی) مرحبا: از خانه میخاستم… — کانال عاشق های رومان 🥰😍❤️ — TG.ME

رمان عشق آتشین
قسمت چهارم
نویسنده هدا (عباسی)

مرحبا: از خانه میخاستم بیرون شوم که پدر جانم صدا کرد
حسن (پدر):مرحبا
مرحبا:بلی پدر جان سلام صبح تان بخیر خوب استین
حسن: سلام دخترم صبح تو هم بخیر میری به دانشگاه دخترم
مرحبا: بلی پدر جان کاری داشتین همرایم
حسن: نخیر دخترم فقد امروز تولد خواهرت است زینب فکر کنم فراموشت شده بود
مرحبا: اووووو واااای چطو فراموشم شده بود تشکرر پدر جان که به یادم آوردین
حسن : خواهش دخترم کمی وقت تر بیا درست است
مرحبا : درست است پدر جان خدا حافظ
از خانه بیرون شدم و بسیار ناراحت بودم چون ما یک فامیل چهار نفره استیم مادر جانم پدر جانم و یگانه خواهرم زینب که امروز تولدش است و 17سالش میشد با ناراحتی سمت دانشگاه رفتم که داخل دانشگاه و مسکا نامده بود میخاستم که به صنف برم باز همرای رضوان روبر رو شدم اصلا حوصله دعوا همرای شه نداشتم میخاستم از پهلویش بگذرم که مانعیم شد
رضوان : هی تو🗣️
مرحبا: با من هستی 🙄
رضوان: مگر غیری تو دیگه کسی هم اینجه تشریف داره امم؟
مرحبا: نخیر کسی نیست بفرما چی میخایی بگویی وقت ندارم 🤨
رضوان: اسمت چیست؟
مرحبا: به تو چیی هممم🤨
رضوان: وای دختر تو چقدر بداخلاق هستی من چقدر با ارامش همرایت صحبت میکنم اما تو جنگ میکنی
مرحبا: خوب میکنم حوصله چرت پرت های ناق تو نیست اصلا خوب نیستم
رضوان:چرا چی شده؟
مرحبا :اصلا به تو چییی چرا در هر کاری دیگران غرض داری سرت ده کار خودتت باشه و همرای من اصلا کار نگیر درست است
رضوان: اما مه فقد ..
مرحبا:حرف رضوان نیم ماند و من رفتم به صنف مسکا آمد تمام ماجرا برش قصه کردم و بسیار ناراحت بود که چرا او قسم رویه کردم
مسکا: بیبین مرحبا درست است که روز اول او قسم با هم آشنا شدین اما او میخاست که بار دوم تلافی کنه اما تو چی کردی ای کارت؟اصلا درست نبود مرحبا
مرحبا: میفامم درست نبود اما حالی چی کاری از دستم خاسته است که انجام بتم تو یک مشوره بتی لطفااا
مسکا: مه یک پیشنهاد دارم برت اما میفامم که تو اصلا قبولش نه میکنی اما تنها چاره همین است
مرحبا: اوففف بگو چی پیشنهاد همم🙄
مسکا : از رضوان معذرت بخایی
مرحبا:.....
ادامهداره نظریات تان ره خواهان استم 🥰
March 16, 2022 18.3K 92