نگاهش کردم. آهسته، با صدایی که از غم، دلهره و تردید می‌لرزید؛ گله… — «گُفت» — TG.ME

Forwarded fromشبشبنم
نگاهش کردم. آهسته، با صدایی که از غم، دلهره و تردید می‌لرزید؛ گله کردم:
چرا انقدر دیر کردی؟
نگاهم نکرد. آهسته، با صدایی که با شرم تحلیل می‌رفت؛ گفت:
ببخشید
این را نمی‌خواستم. شاید، شاید اگر تنها نگاهم می‌کرد. شاید مسئله با چشم‌هایش حل می‌شد. شاید تردید من در نگاه او جان می‌داد و ایمانم... خدای من! شاید خدا دوباره در نگاهش متولد می‌شد.
نگاهم کرد اما... نگاهش مرده بود. چندباری پلک زدم. آهسته و با فاصله؛ اما آشنایی ندیدم. با حس خائنی که از خودش خشمگین شده، با سرعت از او رو برگرداندم و دور شدم.
این غریبه که بود؟ چرا او را «تو» خطاب کردم؟ چرا منتظرش مانده بودم؟ من دنبال تو می‌گشتم، حالا اما تکه کاغذی شده‌ام کنار استمپ؛ که هر که از راه رسیده ردی روی تنم گذاشته؛ ردی حتی به آلودگی نگاهی گذرا؛ ردی که هرچه هست، تو نیستی!
چگونه تو را ببوسم با لبانی که غریبه‌ای را به نام کوچکش صدا زده؟ چگونه تو را بخوانم به نامی که هزاران غریبه بوسیده‌اند؟ چگونه تو را گم کنم؟ چگونه خود را پیدا کنم، وقتی تو گم نمی‌شوی از من؟!
چگونه می‌میرم بی‌آنکه دستان تو خونی شود؟ من به هر شکل بمیرم، قطره‌ای سرخ از آسمان روی دستان تو خواهد چکید. مرا کسی جز تو نکشته؛ زادگاهِ خالقِ خدا! مرا کسی جز تو نکشته؛ خالق اثرِ اولین نگاه! مرا کسی جز تو نکشته؛ سیب اول، آخرین گناه...

تنها واژه‌ها می‌دانند و تنها واژه‌ها می‌مانند!
❤6
September 7, 2026 29