«آن زندهاندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پُل کردند
ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یاد کس نمیآید
آغاز این راه هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانهی ما نیز!
با ما و بی ما آن دلاویز کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ماست
روز همایون رسیدن را
پیوسته باید خواست
ای غم! نمیدانم
روزِ رسیدن روزیِ گام که خواهد بود
اما درین کابوس خون آلود
در پیچ و تاب این شب بن بست
بنگر چه جانهای گرامی رفتهاند از دست!
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته میگرید
در من کسی آهسته میگرید»
این شعر از سایه است و من هم امروز بعد از چهل روز نمیدانم سوگی که همراهم است، «دردی است چون خنجر، یا خنجری چون درد».
چهل روز است بعد از
«فرزند ایران و جانفدای میهن»
نام جدید میشنوم و چهرهٔ تازه میبینم.
چهرههایی زیر خاکند و چهرههایی در بند، بخاطر من و آرمانِ من، که من هنوز نامشان را هم نمیدانم!
۲۸ بهمن ۰۴
روز چهلم- از دل تاریکی.
@gandomzaaar




