چنانکه:
نمیفهمم و از گفتنش ابا دارم، با بیانش یه لباس چرک و کثیفی روی روحم میشینه ولی یه اندوهی به دکمههای پیراهنما، وصلهی شلوارهامون، بند کفشمون، توی بالشتمون و تمام گوشه کنارهای روز و شبهامون دوخته شده، انگار که بمبی مهیب ترکیده باشه، ترکشی از اون بمب چپ قفسه سینهی تک به تکمون رو سوراخ کرده باشه و یجایی مابین قلب و استخوان کتف خودش رو قایم کرده باشه؛ جایی که دست هیچ پزشکی به اون نرسه.
چنانکه در بندرعباس ترکید
چنانکه معدن کارکنان بیگناه رو بلعید
چنانکه پلاسکو با جاه و جلالش فرو ریخت، چنانکه هواپیما رو از فرط خوب بودن چشمش زدند، افتاد.
و چنانکه و چنانکه و چنانکه…
تقویم خیلی نامرد و بیمروت است
هرروز که میگذرد
ما سیاهتر میشویم، غمگین تر، همین دارد سنگینمان میکند، لختتر که میشویم زمین بیشتر دوستمان میدارد، جفت زانوهایمان را پس میگیرد و آنقدر کوتاهمان میکند تا همدیگر رو عاشقانه در آغوش کشیم.
نمیدانم مرگ وقتی از در وارد شود، میتواند ما و تمام غممان را به زیرخاک برد یا خجل شده به پیشگاه خدا بر میگردد و اظهار ضعف و تاسف میکند.
یک تتمه امیدی کنج دلم لهله میزند و جفتمان، عمیقا و از تهته وجودمان دوست داریم که فکر کنیم واقعی هستیم. ایکاش که باشیم.
پایان
Forwarded fromمُبْهَمْ
6April 27, 2025 459 3