حتماً کسی را میشناسید که تقریباً در تمام رابطههای تمامشده، شکستهای کاری یا اختلافات خانوادگیاش یک روایت مشترک دارند: «او سمی بود»، «مدیرم از اول با من مشکل داشت»، «خانوادهام هیچوقت من را درک نکردند». ممکن است بخشی از این حرفها کاملاً درست باشد؛ مسئله اینجاست که در روایت بعضی افراد، سهمِ تقصیرِ خودشان تقریباً هیچوقت دیده نمیشود.
- مهم است بین قربانی بودن و قربانیمحوری تفاوت بگذاریم. انسانها واقعاً قربانی خیانت، خشونت، تبعیض و طرد میشوند. سؤال این نیست که «آیا هرکس خودش را قربانی میداند دروغ میگوید؟» سؤال این است که چرا ذهن انسان، بعد از شکست و طرد، گاهی به سمت روایتی میرود که مسئولیت شخصی را کمرنگ و نقش دیگران را پررنگ میکند.
1- سوگیری خودخدمتگر
در روانشناسی اجتماعی پدیدهای به نام Self-Serving Bias وجود دارد: انسانها تمایل دارند موفقیتهایشان را بیشتر به عوامل درونی و شکستهایشان را بیشتر به عوامل بیرونی نسبت دهند. متاآنالیز Campbell و Sedikides (1999) نشان داد که وقتی تصویر فرد از خودش تهدید میشود، این سوگیری میتواند شدیدتر شود.
یعنی شکست فقط یک اتفاق بیرونی نیست؛ گاهی به تهدیدی برای تصویری تبدیل میشود که از خودمان داریم. گفتنِ «من هم اشتباه کردم» ممکن است از گفتنِ «او مشکل داشت» برای ذهن هزینه روانی بیشتری داشته باشد.
2- وقتی اشتباه کردن، هویت ما را تهدید میکند!
طبق نظریه Self-Affirmation، انسانها تلاش میکنند احساس ارزشمندی و یکپارچگی خودشان را حفظ کنند. پژوهشهای Sherman و Cohen نشان دادهاند وقتی ارزشمندی فرد از حوزههای دیگری تأیید شود، پذیرش اطلاعات ناخوشایند درباره خودش آسانتر میشود.
به زبان ساده، اگر برای اینکه خودمان را «آدم خوبی» بدانیم مجبور نباشیم همیشه «بیتقصیر» باشیم، اعتراف به اشتباه راحتتر میشود.
3- مغز همیشه گذشته را بدون تغییر روایت نمیکند.
Cognitive Dissonance یا ناسازگاری شناختی هم در اینجا اهمیت دارد. آزمایش معروف Festinger و Carlsmith (1959) نشان داد وقتی رفتار ما با تصویر ذهنیمان از خودمان ناسازگار میشود، ذهن میتواند برای کاهش این تناقض، تفسیر ما از اتفاق را تغییر دهد.
این آزمایش مستقیماً درباره قربانینمایی نبود، اما یک اصل مهم را نشان میدهد:
انسان همیشه گذشته را صرفاً برای رسیدن به «حقیقت خام» تفسیر نمیکند؛ گاهی برای ساختن روایتی قابلتحملتر از خودش و اتفاقات گذشته این کار را انجام میدهد.
4- طرد شدن برای مغز موضوع کوچکی نیست.
در مطالعه معروف Eisenberger، Lieberman و Williams (2003)، تجربه طرد اجتماعی در یک آزمایش fMRI با فعالیت بخشهایی از مغز، از جمله قشر سینگولیت قدامی (ACC)، همراه بود. مطالعات بعدی نیز ارتباط طرد اجتماعی با شبکههای عصبی مرتبط با پریشانی و پردازش تهدید را نشان دادهاند.
البته این به معنای آن نیست که «طرد اجتماعی دقیقاً همان درد فیزیکی است». شواهد بیشتر نشان میدهند طرد اجتماعی میتواند یک تهدید روانی و اجتماعی جدی برای مغز باشد.
- اما مرز مهم کجاست؟
یک انسان میتواند واقعاً قربانی باشد و همزمان بپذیرد که خودش هم در بخشی از اتفاق نقش داشته است؛ به طور مثال:
«او به من خیانت کرد، اما من هم مدتها نشانههای رابطه ناسالم را نادیده گرفتم.»
این با جمله «همه تقصیر من بود» کاملاً فرق دارد. شاید مسئله اصلی، توانایی تحمل یک روایت پیچیده باشد؛ اینکه بتوانیم هم بگوییم «به من آسیب زده شد» و هم بپذیریم «من همیشه بینقص نبودم».
« بلوغ روانشناختی شاید این نباشد که همیشه خودمان را مقصر بدانیم؛ بلکه این است که برای خوب بودن، مجبور نباشیم همیشه خودمان را بیتقصیر بدانیم. »
Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5
-
«Channel of Science is for all»