بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
t.me/Evimizz1/5007Translating to English…
37
6
2
2
1September 4, 2026 140 1