𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
«ایسو»
به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه اینکارو باهام کرده...
لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری که داشتم دیدم که یه هالهی سیاه رنگی سمتم اومد و کنارم زانو زد
برای چند ثانیه وضعیتم رو چک کرد و بعد ضربه ای به صورتم زد و من صداشو خیلی ضعیف میشنیدم:
ــ ایسووووو...ایسو...نخواب داداش...الان میبرمت بیرون!
دست منو دور شونش انداخت و منو کشون کشون از انبار بیرون برد؛
مچ پام به لبهی در گیر کرد و یه دردِ تیز از قوزکم بالا رفت ، ولی حتی نتونستم صدایی دربیارم...
هوای تازه که به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم . میتونستم واضح تر ببینم...
اون هالهی سیاه ، فاتیح بود!
داداشم...فاتیح فورتونا!
صورتش کثیف بود ، پیشونیش عرق کرده بود و رگهای گردنش برآمده بودن .
با نفسهای سنگین ، منو به دیوار تکیه داد و دستش رو روی شونههام گذاشت .
برای چنو لحظه نگران به چشمام خیره شد؛ انگار که داشت مطمئن میشد هنوز زندهام .
با صدای بریده بریده ولی محکم گفت:
ــ نفس بگیر که باید بریم زنتو نجات بدیم..!
«حال»
نور از لایِ پرده به داخل اتاق میتابید و توی چشمام بود.
دستمو گذاشتم روی چشام تا نور اذیتشون نکنه .
گلوم خشک شده بود برای همیم از کنار تخت لیوان آبی برداشتم و کمی خوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسمِ "فاتیح" روش خودنمایی کرد.
ــ ایسو...خوبی؟! بیدارت که نکردم..؟!
+نه...بیدار بودم.جانم؟
ــ اوروچو امروز بردن خونه...برو بهش سر بزن...به جای منم...-
حرفش رو نصفه گذاشت که گفتم:
+ خب...توهم بیا داداش!
ــ میدونی که ایسو...اون نمیخواد منو ببینه! یعنی...اونجا هیچکس نمیخواد منو ببینه...
با یادآوری اتفاقی که افتاد ، اروم و تلخ سرم رو تکون دادم.
+ باشه...
-
رو به روی عمارت فورتونا وایسادم و آروم در زدم . محسینه درو باز کرد با دیدنم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و هول زده از جلوی در کنار رفت .
رفتم داخل و یکدفعه با اسمه و النی و فادیمه مواجه شدم.
از دیدنشون توی عمارت فورتونا خیلی تعجب کردم اما نشون ندادم .
زنداداش اسمه سمتم اومد و خیلی ناگهانی بغلم کرد.
ــ ایسو؟!خداروشکر...خداروشکر که حالت خوبه!
نگاهی به فادیمه انداختم و با چشمایی مواجه شدم که ازشون آتیش به سمتم پرتاب میشد .
+ ممنونم زنداداش..!
مامانم زنداداش اسمه رو ازم جدا کرد و با لحن نه چندان جالبی گفت:
ــ خوبه والا...تو انبار زندانیش کنین بسوزه بعد برای زنده بودنش خوشحال بشین...! درکتون نمیکنم! اوروچ رو هم تیر میزنین و الان میاین برای ملاقاتش؟!
بعدش منو بغل کرد و ادامه داد:
ــ پسر عزیزم...خداروشکر که چیزیت نشده!
ازم جدا شد و با مشتی که به بازوم زد گفت:
- خیلی ترسوندیم ایسو...خیلی نگرانت شدم!
بعد رو کرد به فادیمه و ادامه داد:
ــ برو خدارو شکر کن که شوهرت زندهست عروس! برو برای پسرم گوسفند قربونی کن!
فادیمه نگاه پر خشمی بهمون انداخت و با لحن تیکهداری گفت:
ــ میارزه ظریفه؟! به نظر من که ارزشِ اون بیشتره..!
حرف مثل پتک توی سرم کوبیده میشد ولی سرکوبش کردم و پوزخندی زدم.
+درسته...یعنی حداقل گوسفند رو توی انبار زندانی نمیکنی که بسوزه..!


