𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم چندثانیه بعد ، دوباره از… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم هیچکس نبود... هیچ صدایی نبود... هیچ اثری از ایسو نبود... با دقت و اشکایی که به سرعت میریختن ، چند بار اطرافم رو بررسی کردم اما باز هم چیزی نبود... چند قدم به عقب برداشتم و با تردد وارد خونه شدم. در رو پشت سرم نبستم... سرم گیج میرفت...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

چندثانیه بعد ، دوباره از گوشه‌ی پنجره بیرون رو نگاه کردم.
+ داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا
- میدونم...اما دونفری نمی‌تونیم کاری کنیم!
سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت:
- عادیل کوچاری؟!
- میدونم داخلی ، بیا بیرون!
صدا ، صدایِ همون شخصی بود که اون روز روی سر تیمور اسلحه گذاشته بود.
داداشم نگاه کوتاهی بهم انداخت و کلافه گفت:
- تو همینجا بمون...من میرم بیرون.
+ منم میام!
دستش رو جلوم گرفت و محکم گفت:
- فادیمه!
و رفت بیرون.
خب... من هیچ‌وقت خواهر حرف گوش کنی نبودم...
پشتِ سرش رفتم!
مردی که چشمهاش آبی بودن ، انگار با دیدنم شوکه شد ولی زود خودشو جمع کرد و به مردی که کنارش بود نگاه کرد .
ــ کوچاری! دنبال دردسر میگردی؟!
داداشم چند قدم جلو رفت و جواب داد:
+ اینو باید من از تو بپرسم . آدمای تیمور رو چرا بستی؟
مرد نگاه کوتاهی به آدم‌های داخل وان انداخت و با خونسردی گفت:
ــ چون لازم بود!
+ لازم بود؟
ــ آره
داداشم اخم کرده و عصبی پرسید:
+ تو اصلا کی هستی؟
هیچ جوابی نداد.
+ چند بار دیگه باید جلوی تیمور پیدات بشه تا بفهمم چه نقشی توی این ماجرا داری؟!
کمی سرش رو به راست کج کرد و ریلکس گفت:
- فقط اینو بدون که نقش من هر چی باشه...به تو مربوط نمیشه!
داداشم یک قدم جلو رفت.
+ اتفاقا به من مربوطه! می‌خوام بدونم زندگیِ من و خانوادم رو کی نجات داد!
چند لحظه نگاهش بین من و داداشم چرخید و بعد با خونسردی گفت:
ــ اگه جای تو بودم ، بیشتر نگران این بودم که دفعه‌ی بعد نتونم نجاتش بدم !
چشم‌های داداشم تیره شد.
+ منظورت چیه؟!
مرد شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- منظورم اینه که تیمور هنوز دست از سرت برنداشته!
تموم مدت نگاهم به مرد چشم‌آبی بود که ساکت فقط مکالمه بین داداشم و اون مرد رو گوش میداد . ایستاده بود و گاهی نگاهش بین عادل و اون مرد می‌چرخید .
داداشم نفس عمیقی کشید و بهشون حمله‌ور شد که ناخودآگاه نزدیک شدم و داداشم رو عقب کشیدم.
+ داداش..
تموم مظلومیت و خواهشم رو توی چشمام ریختم و نگاهش کردم.
نفسش رو محکم بیرون داد و نگاهم کرد.
بعد از چند ثانیه مکث ، سمت اون مرد برگشت و گفت:
- یه روز می‌فهمم کی هستید...و اون روز اصلا براتون روز اسونی نخواهد بود!
بعد چرخید و سمت جایی که ماشینمون بود حرکت کرد.
به گمانم برای بارآخر نگاهِ عصبیم رو بینشون چرخوندم و دنبال داداشم راه افتادم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که با چیزی‌که شنیدم ، ناخودآگاه سر جام وایسادم.
+ میندازتمون زیر گله بُزا!
دوباره تصاویری از گذشته جلوی چشام زنده شدن.
ایسو رو زیر بُزا انداختیم...
صداش...شبیه ایسو بود!
مگه ما کسی رو غیر از ایسو زیرِ بزها انداخته بودیم؟!
پاهام رو حرکت دادم و به عقب برگشتم.
مرد چشم‌آبی که تا حالا سرش پایین و مشغول تکوندن لباسش بود ، سرش رو بالا گرفت.
با تردید ، تا جایی که فاصله‌ بینمون در حد دو قدم بود نزدیکش شدم.
ابروهام رو بالا دادم و پرسیدم:
- چی...چی گفتی؟!
جوابی نداد و من نمیتونستم پازل های توی ذهنم رو کنار هم بچینم .
انگار اون هم نمیتونست این موقعیت رو هضم کنه که فقط نگاهم میکرد.
ناخودآگاه و با تردید دستم رو آروم بالا بردم و پایین کشیدن اون پارچه هم‌زمان شد با حبس شدن نفسم توی سینه . . .
t.me/Evimizz1/4311Translating to English…
😭22❤‍🔥9💋2💘1
August 24, 2026 259 1