حقیقتش را بگویم برای شخص من، سؤال این بود که اگر نخوانم پس چه؟! منی که سال ۸۸ با هزار امید و آرزو و انگیزه از سد کنکور گذشتم در آن شلوغی و غم، با مادرم پس از برگشتن از راهپیمایی «سکوت»، به آینده اندیشیدم با ترس و لرز... من و همنسلیهای من، امیدهای بسیار داشتیم، از مرکز تحقیقات و رؤیای دانشمند شدن بگیر تا پزشک جانبرکفِ مناطق محروم بودن، رؤیای جامعهای با دسترسی درست به نظام سلامت... راستش را بخواهی این رؤیا کمرنگتر و کمرنگتر شد تا وقتی که بعد از فراغت از تحصیل به فکر رفتن و فرار افتادیم. نه که لحظهای خودمان این را بخواهیم بلکه به مرور کمتر ما را «راه» دادند. زمانی ما نماینده دانشجویی بودیم، زمانی جلسه داشتیم با معاون وزیر در وزارتخانه، که حال برای استاد هیئت علمی هم ناز میکند و از هزار سد باید عبور کند تا برسد به اتاق مسئول مربوطه؛ که اگر برسد! من هم مثل همنسلهایم اصرارم به ماندن تغییر کرد، تحقیقاتم را بیشتر کردم و دو سال و نیم صرف زبانخواندن و آزمون و مکاتبه و مصاحبه شد. تا ۱۴۰۱ بود که رنج آنقدر زیاد شد که عاقبتم به ۲۱ شب انفرادی در ۲ الف اوین کشید. در همان بازجوییها بود که پذیرشم را گرفته بودم و بعد بابت ممنوعالخروجی آن را از کف دادم. بعد از آن تصمیمم بر این شد که مانند بازماندگان از قافله مهاجرت مشتاق به ادامهدادن، آزمون دهم. از روزی که دوره اطفال برای من شروع شد، مدام به حراست دعوت میشدم با نامه «ای فدایت شوم که دهانت را میبندی که اگر نبندی...». دهانم را که بستم؛ بهانه شد قد آستین و روپوش سفید چند سایز بزرگتر... خلاصه که تصمیم انصراف، تصمیم یک روز نبود! خداحافظی با این بچههای معصوم قد و نیمقد؛ با آن استادانی که شایسته لقب «استاد» بودند نه تنها یک متخصص؛ با «رفقا»یی که با جان و دل به میدان آمده بودند نه از سر تمام عقدههای حاصل از پس زدهشدن در اجتماع. کار به جایی رسیده بود که هر روز اشک، میهمان کشیکهایم بود، کار به جایی رسید که همان اندک ساعتی که در خانه بودم؛ تبدیل شده بودم به زنی افسرده و خسته و در آستانه از دست دادن زندگی شخصی پرحادثهام.
کم آوردم.
آخر بین تعهدی که عملا طناب دار است و خودکشی به دستان خودم، طناب دار را انتخاب کردم. روز اول رزیدنتی از ما تعهدی میگیرند با ضامن و محضری و شرایط خاص که حتی اگر مردیم یا اخراج شدیم باز بدهکاریم. من هفت ماه رزیدنت بودم، هفت ماه روز و شب میدویدم و از جان و زندگیام گذشتم، ولی اگر توان ادامهدادن نداشته باشم یا لیاقتش را یا حتی اگر بمیرم، باید نیممیلیارد تومن حداقل برای این هفت ماه بدهم! بگذریم رفیق عزیز من، اگر تا اینجا خواندی؛ که کاش میخواندی، دلم میخواهد بگویم چقدر از تو متشکرم. من که در نهایت یک اتفاقی برایم میافتد ولی مهمتر از من سرنوشت جمعی ماست؛ که این سرنوشت با سلامت و کیفیت تو و فرزندانت گره خورده است.
شاید تنها راه نجات همین آگاهی است.
🆔 @ElixirPodcast


