رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش!
با آن همه دلداده دلش بستهیِ ما شد
ای من به فدایِ دلِ دیوانهپسندش
نرگس زِ چه بر سینه زد آن یارِ فسونکار؟
ترسم رسد از دیدهیِ بدخواه گزندش!
شد آب، دل از حسرت و از دیده برون شد
آمیخت به هم تا صفِ مژگانِ بلندش!
در پرتوِ لبخند، رُخَش، وه، چه فریباست!
چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش!
گر باد بیارامد و گر موج نخیزد
دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش
سیمین طلبِ بوسهای از لعلِ لبی داشت
ترسم که به نقدِ دل و جانی ندهندش!
سیمین بهبهانی
https://t.me/Dorreedari
Telegram
دُرِّ دَری
محفلِ دوستدارانِ ادب و تاریخِ ایرانزمین
@Sh1er9vi8n9

6
3
1
1August 18, 2026 229 5