نمیدانم از لطافتِ واژههایت بیشتر شگفتزده شدم، یا از اینکه امروز، جایی در خاطر تو به یادگار مانده است!
راستش را بخواهی، فراموش کرده بودم که ممکن است کسی، میان هیاهوی روزها، تاریخ تولدم را به خاطر سپرده باشد؛ و حالا یادآوریِ تو، شبیه نوریست که بیخبر از پنجرهای دور به اتاق تاریکِ دلم افتاده باشد. سپاس گزارم برای این همه مهر؛ برای واژههایت، و بیشتر از همه، برای اینکه یادت بود.
قاصدکی که از شیار های قلبم عبور کرد و سرخ رگ های خون آلودم رو بوسید.







