در ومضه ای میان دو تپش همه چیز برایم از نظر افتاد. سینه ام بی آنکه به یادآورم چگونه، به سبکی پر شد. فردا و امروز و دیروز همگی در حاشیه ماندند؛ وزنی در عالم من نداشتند. تنها شمیم خاک باران خورده که در فضا محبوس شده بود و نوری که روی شیشهها شکسته میشد مرا به خود میخواندند. گویی جهان بی رحم پژمردگی جان مرا دید و لحظهای کوچک را چنان برایم مایه سرخوشی و انبساط کرد که آن دل نالان و ملالم ز یاد برود.
کس نمیداند از کی این جهان این چنین از ما آدمیان دلسرد شد که به لحظهای بیخیالی و آسوده خاطر شدن از ماتم و مغاک، برچسب سرور و نشاط زده تا از پژمردگی جانمان عبور کنیم در حالی که چیزی در اعماق ما میپوسد و بیصدا فاسد میشود.


