منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود
یه سال گذشت جاریم بچه دارشد
من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمننازا بودم خیلی حرف میشنیدم
خیلی تحقیر میشدم، بچه سومش هم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهری، یه روز که هیچ کسی خونه نبود ....
ادامه داستان


