بیا میگویی بیا دیگر سر زیستن ندارم
ریشهها را میبینم در عطش خورشید
که درمیپیچد به فرسودگیها
اما پاهایم فرو میرود
به من میگویی آری مردهایم
آسمان هنوز از دهانهامان دور است
آیا روزی زاده خواهیم شد
گراییدن بهسوی فضا
همچون رستنیها
زیستن برای بالیدن
پیِ تو که مرا آشتی دهی
و بازم بداری از آنکه بمیرم، از آنکه ایست کنم.
از کتاب سرودههای کهنه، فصل زادن، ۱۳۳۳
فریدون رهنما
ترجمه از فرانسه، فریده رهنما
⋌
June 7, 2026 1.9K 45