اگر چه روی دل مانده فراوان دردها شرها
دل بیچاره را سازم رهااز یورش خرها
گمانم با خودش برده تمام دلخوشیها را
گرفته بغض دلتنگی به زیر بار اخترها
تنم در شعلههای تب شبیه شمع میسوزد
فنا شد عمر پروانه که در آغوش آذرها
اگر سهم لب ساحل سکوتی بی مدارا شد
چه دلگیرم از این دریا و این شن و شناورها
شکستم از صدای ناله و اندوه و بیتابی
خمیده برگهای گل به زیر این صنوبرها
و من در حسرت دیدار تو زندانی جسمم
پریده خواب از چشمم در کابوس بستر ها
تنم خسته از این اوضاع بی سامان و سردرگم
صدایم کن برای لحظهای اما برای کورها کرها
کویرم سبز میگردد دسته دسته گل میروید
جوانه میزند در دل دوباره رقص باورها
#بیژن_عظیمی
1September 3, 2026 30