مضمون خاک بر سر ریختن در شعر بیدل: خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم • دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم • ما را چو سیل خاک به سر کردن است و بس تا آن زمان که دست به دریا نمی رسد • چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم • عمرها شد خاک بر سر میکند اجزای من یارب این گرد پریشان از چه دامن باز ماند • دل از ندامت هستی، مکدر افتادهست دگر ز یأس مگو خاک بر سر افتادهست • بیدل از طور جنون غافل مباش خاک بر سر کردن آداب فنا است • مهرداد مهرجو https://t.me/Biddle_Academy
September 6, 2026 244 4