روی قلبم احساسش میکنم
بین انگشتهایم ، متصل به زانوهایم ، گاهی بیخ گلویام، روی شانهی چپ و پشت پلکهایم ، در رگهای برجسته ی دستم و در یکی دو تار سفید موهایم
احساسش میکنم.
و گاهی عجیب سنگین است.
تلاشی برای فراموشی گذشته. گذشته ای که گریبان گیر است. ما خاطرهها را تغییر میدهیم. در ذهنمان بازنویسیشان میکنیم، جزئیاتشان را آهسته و به تدریج عوض میکنیم هر چه خاطرهها قدیمیتر باشند احتمال تغییر دادنشان بیشتر است مثلاً از کجا معلوم لحظهای که ترکشدهایم و آدمی ما را تنها گذاشته، آنقدر غمانگیز بوده باشد؟
اما مضمون خاطرهها را نمیشود عوض کرد. فقط میشود کنتراستش را کم و زیاد کرد، سایهونور و غلظت رنگهایش را تغییر داد.
میشود جای اشیا را عوض کرد یا حتی مکان رخ دادن آن خاطره را و حتی کلمات سادهی دیالوگها را اما هیچکدام اینها ، تلخی یک خاطرهی تلخ را کم نمیکند و ما هر بار در انتهای آن خاطره از پا در میآییم.