🟢سفر من به میدانک در لهستان ختم شد، در آنجا به یکی از اردوگاه های مرگ نازی ها رفتم، و قطارهایی از کفش های بچه گانه دیدم که صاحبان شان به قتل رسیده بودند و نیز قطارهایی از موی انسان. خواندن درباره این چیزها در کتابها چیزی است و
ایستادن در کنار کورههای آدمسوزی و استشمام بوی آنها با بینی چیزی دیگر.
من تنها نوزده سال داشتم و از کشوری آمده بودم که هیچگاه چیزی آرامش مردمانش را بهم نزده بود. ما در سوئیس برای هفتصدوشصت سال هیچگونه مشکل نژادی، فقر و یا جنگ را شاهد نبودهایم. در این اردوگاه بود که ناگاه تمام توفانهای
زندگی بر من وزیدن گرفت. انسان بعد از چنین تجربهای هرگز آدم قبلی نخواهد بود
و من از این بابت خدا را شکر میکنم. بدون قرار گرفتن در آن توفان، من امروز به این
کار مشغول نبودم.
از خودم میپرسیدم که چگونه مردان و زنان عاقل و بالغی چون من و شما، نزدیک به یک میلیون بچه بیگناه را کشتند و همزمان، نگران بچههای خودشان بودند که مثلاً آبله مرغان نگیرند؟!!! و پس از آن بود که در جستجوی پیامها یا نشانههایی از اینکه بچهها چگونه با مرگ روبرو شدهاند، به اتاقهای بازداشت آنها، جایی که آخرین شب عمرشان را در آنجا سر کرده بودند، رفتم. بچهها با ناخن و یا تکهای از سنگ و گچ نشانههایی را بر دیوارهای بازداشتگاه حک کرده بودند. برایم جالب بود که اغلب آنها پروانه کشیده بودند. من تصویر آن پروانهها را دیدم. من بسیار جوان و خام بودم و هیچ تصوری نداشتم از اینکه چرا بچههای ۵، ۶، ۷، ۸ و ۹ ساله را که بهزور از محیط امن خانه و مدرسه و از کنار پدر و مادر جدا کرده، سوار بر ماشینهای حمل حیوانات نموده و پس از آن با کشتی به اردوگاههای آشوویتس، بوخن والد و میدانک برده بودند،
تصویر پروانه را میکشیدند؟ یک ربع قرن طول کشید تا جواب این پرسش را بیایم.
کار من در واقع از میدانک شروع شد.
📚تونل و نور
📝دکتر الیزابت کوبلر راس
https://t.me/BOOKREADINGCONSCIOUSNESS
2
1August 29, 2026 104