بازی های محلی
بیا باهم کمی طنازی کنیم
صحبت از بچگی و بازی کنیم
کمی از غصه و غم رها شویم
وارد دنیای بچه ها شویم
گاهی مثل قدیما با هیچ و پوچ
برویم بازی کنیم واز گل و پوچ
یا بریم بازی کنیم قایم موشک
با بُجُل بازی کنیم ، یا اُشتولک*
یا چطوره مازولاق* بازی کنیم
یا با هم نعل الاغ بازی کنیم
یا بدون ذره ای دوز و کلک
برویم بازی اوستا لنگ کِشَک*
باخودت شاید بگی من چی میگم
یا دارم من ازکجا و کی میگم
بزا تا سفره ی دل را وا کنم
دفترِ خاطره را نگاه کنم
برویم با همدیگه چن ده پیش
به هزار وسیصد و پنجاه وشیش
یه روز تعطیلی بود تنگ غروب
من و یک چند تا رفیق خیلی خوب
بنده بودم و حسن بود و رضا
مجتبی بود و کریم و مرتضی
و غلام و قنبر و مهدی اَجل
همگی نشسته بودیم تو محل
صحبت از توپ و آغُل گوشِله* بود
از بُجول بازی توی گوشِقِه1 بود
مجتبی میگفت بریم شتر گلو2
مرتضی می گفت بریم باغ هلو
دیگری می گفت بریم نزدیک پل
بازی پِشتی* یا از گُلا چی گُل*
ولی پیله کرده بود حسن کَلَه
که با هم بریم همه پشت قَلعه
خلاصه هرکی یه جور نظر می داد
وقت ما رِ الکی هدر میداد
عاقبت با جیغ و داد و هلهله
دویدیم تا رسیدیم پشت قلعه
گوشه یِ خرابه و کنج دیوار
چند نفر مرد جوون اما بیکار
مشغول سه شیر* یعنی قماربودند
همگی چُرتی یعنی خُمار بودند
گاهی از پشتِ خانه حسن گدا
میامد از راه دور گاهی صدا
عده ای داد می زدند اَرنگ اَرنگ*
یک نفر جواب می داد اسب چه رنگ
دوباره داد می زدند اسب سیاه
دیگری جواب می داد بزن وبیا
بچه ها یه خورده دل به شک شدن
عده مون دوباره تک به تک شدن
مجتبی می گفت بریم اَرنگ اَرنگ
مهدی گفت بازی کنیم باتوپ وسنگ
قنبر هم می گفت فقط یه قل دو قل
یا باید بازی کنیم فقط بُجُل
عاقبت چند نفری راضی شدیم
همه مشغول بُجُل بازی شدیم
هرچه گفتیم به رضا راضی نشد
با ما مشغول بُجُل بازی نشد
رفت و با مرتضی و حسن کلک
تا باهم بازی کنند اَلَک دولَک
بعد رفتن رضا پکر شدیم
مشغول یه بازی دگر شدیم
تاکه تاریکی شب فرا رسید
موقع رفتن خونه ها رسید
مجتبی یک دفعه گفت نخود نخود
« دشتبان » بریم دیگه خانه یِ خود
علی دشتبان اسفند99
از 📖 #ازو_وختا
✍️#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
1September 2, 2026 20