تابستانهای قدیم، بوی زندگی میداد…
خانههای حیاطدار، دیوارهای کاهگلی، حوض آبیِ وسط حیاط و کوچههایی که عصرهایش با صدای بازی بچهها جان میگرفت.
آن روزها خوشبختی، همین نزدیکیها بود؛
در خندههای بیدغدغه، در سفرههای سادهی خانوادگی، در هندوانهی خنک، چای عصرانه و شبنشینیهایی که تا دیر وقت ادامه داشت.
چه زود گذشت…
اما هنوز هم با بوی خاکِ آبخورده، صدای کولر آبی یا نسیم یک عصر تابستان، تمام آن خاطرهها زنده میشوند؛
خاطرهی خانهای که فقط یک ساختمان نبود، پناهِ دلِ همهی خانواده بود.
کاش میشد برای چند دقیقه هم که شده، دوباره کودک همان کوچههای قدیمی باشیم؛
بیدغدغه، با قلبی پر از رؤیا و دنیایی که تمامش در چند قدمیِ خانه خلاصه میشد.
🍃 بعضی تابستانها تمام نمیشوند؛
فقط در گوشهای از خاطراتمان، برای همیشه خنک و زنده میمانند.
🌷@Azu_vaxta👈
3August 31, 2026 121 2