ادامهٔ نامهٔ شانزدهم
بگویند خانوادهاش به آن پول نیاز داشتند.
بگویند پدرش آسیب دیده بود.
بگویند مسئولیت خانواده نباید روی دوش یک نفر میافتاد.
همهٔ این حرفها میتواند درست باشد.
اما من نامهام را برای دفاع از یک تصمیم حقوقی یا اقتصادی نمینویسم.
برای این مینویسم که تو را در لحظهای به یاد بیاورم که میتوانستی فقط خودت را ببینی، اما دیگری را هم دیدی.
و شاید این مهمترین چیزی باشد که از تو در ذهنم مانده.
تو همیشه در جهان تنها نبودی.
دیگران هم در محاسباتت حضور داشتند.
شاگردت.
دوستت.
طرف مقابل یک تصادف.
پدرت.
مادرت.
خانواده.
حتی آدمی که شاید هیچ رابطهای با تو نداشت، اگر میدیدی گرفتار است، از محاسبهات حذف نمیشد.
رضا جان،
گاهی فکر میکنم این بخش از زندگی تو کمتر دیده شد.
ما از تو به عنوان دوستمان یاد میکنیم.
معلم بودنت را میگوییم.
کتاب خواندنت را.
شعر گفتنت و شعر دوست داشتنت را.
فعالیتهایت را.
اما پشت همهٔ اینها، مردی بود که بارهایی را به دوش میکشید که خیلیها اصلاً از آن خبر نداشتند.
و شاید همین است که وقتی به آن سالها فکر میکنم، بعضی رفتارهای سادهات دیگر ساده به نظر نمیرسند.
آرام راه رفتنت.
آن سکوتهای طولانی.
آن فکر کردنها.
آن خستگیهایی که شاید ما دلیلش را نمیدانستیم.
شاید زندگی تو فقط همان چیزهایی نبود که ما میدیدیم.
کتاب و شعر و کلاس و سینما و موسیقی ، یک طرف زندگیات بود.
طرف دیگرش، مسئولیت بود.
مسئولیت آدمهایی که دوستشان داشتی.
و تو بین این دو ، زندگی میکردی.
شاید برای همین است که امروز، وقتی جملهٔ «مهربونی مجانیه» را از تو به یاد میآورم، دیگر آن را فقط یک جملهٔ قشنگ نمیشنوم.
صدای یک شیوه ی زندگی را میشنوم.
زندگی کسی که گاهی میتوانست بگوید:
«این حق من است.»
اما به جای آن میپرسید:
«اگر من از این بگذرم، چه اتفاقی برای او میافتد؟»
و بعد خودش میماند و مسئولیتی که انتخاب کرده بود.
سالها..
رضا
نمیدانم اگر امروز روبهرویت بودم، دربارهٔ آن تصمیم چه میگفتم.
شاید میگفتم:
"رضا ، تو هم حق داشتی."
شاید این بار خودم به جای تو اصرار میکردم که همهچیز را حساب کنی.
اما میدانم یک چیز را هم نمیتوانستم انکار کنم:
تو همان آدمی بودی که وقتی حق با تو بود ، باز هم اول دنبال راهی میگشت که دیگری کمتر آسیب ببیند.
و این، برای من، بخشی از معنای رفاقت با توست.
بعضی آدمها بعد از رفتنشان، یک جای خالی باقی میگذارند.
تو علاوه بر جای خالی، یک سؤال هم گذاشتی:
آدم تا کجا میتواند برای دیگری از خودش بگذرد؟
من هنوز جوابش را پیدا نکردهام.
فقط میدانم هر بار که به تو فکر میکنم،
این سؤال دوباره روبهرویم میایستد.
و تو، از دور،
با همان آرامش همیشگی ،
انگار باز میگویی:
"مهربونی مجانیه."
و من این بار میفهمم که منظورت چه بوده است..
"فردا باز برایت می نویسم ، رفیق"
https://t.me/Avaye_Negaresh
Telegram
آوای نگارش
ارسال آثار،انتقادات و پیشنهادات به نشانی زیر:
https://t.me/Avaye_Negaresh

3September 6, 2026 23