یادم اومد آخرین بار هایی که هیچوقت خبر نداشتم آخرین بار زندگی من میشن
آخرین باری که توی تولدم کلاه تولد رنگی گذاشتم رو سرم
آخرین باری که گلی و کثیف برگشتم خونه
آخرین باری که برای بستنی عروسکی یه سکه پونصدی گذاشتم کف دست سوپری
آخرین باری که بهونه گرفتم برام سک سک بخرن
آخرین باری که تیتراژ سک سک های قشنگم رو دیدم
آخرین باری که با خودکار جمع شو سک سک زخمی شدم
آخرین باری که بخاطر دعوا تو کوچه زخمی برگشتم
آخرین باری که کاغذ رنگی بردم مدرسه
آخرین باری که به عروسکم غذا دادم
آخرین باری که صبح جمعه با چشم های خوابالو منتظر عموی مورد علاقم تو فتیله نشستم
آخرین باری که آرزو کردم مسابقه محله بیاد تو شهرمون
آخرین باری که کتابایی که میخوندم تصویرای رنگارنگ داشت
آخرین گرگم به هوا بازی های زندگیم
آخرین باری که قبل اینکه سوار سرسره بشم با جمله دختر خانوم با من دوست میشی؟ سر شد
آخرین باری که سوار دوچرخه نارنجی کوچولوم شدم
آخرین باری که با کمکی دوچرخه روندم
آخرین باری که خورشید رو گوشه دفتر نقاشیم کشیدم
آخرین باری که جلوی تلوزیون منتظر اهنگ اردک تک تک بودم
آخرین باری که وقتی تو ماشین خوابم برد بابام تا خونه کولم میکرد
آخرین باری که ماه رمضون بوی نون تازه و حال و هوای قشنگ میداد
آخرین باری که صبح جمعه بابا تو ظبط قرمز رنگش اهنگ گذاشت
آخرین باری که با گچ روی تخته مدرسه نوشتم
آخرین باری که از جامدادی دکمه ای ۳ کیلوییم که از خودم سنگین تر بود استفاده کردم
آخرین باری که تنها از خیابون رد شدم
یا اون اولین باری که منتظر بودم مامانم تشویق کنه تنهایی رفتم حموم
آخرین باری که با مداد نوشتم تو دفترم
آخرین باری که تراش رو بهونه میکردیم میرفتیم جلو تخته
آخرین باری که آدیداس سه خط صورتیم رو واسه زنگ ورزش پوشیدم
آخرین باری که با پسرا با شعرای مسخره دخترا شیرن مثل شمشیرن جنگیدم
آخرین باری که ردیف آخر کلاس نشستم
آخرین باری که جمشید رو بغل کردم
و چه آخرین هایی که از یاد رفتن ...
Forwarded fromUne lettre de Désirée à Napoléon
September 5, 2025 56