خیلی دلم میخواست قبل از خودکشی ظرف هارا بشورم و خانه را جارو کنم و کارهای عقب ماندهام را انجام دهم و... ولی حتی برام انجام خودکشی هم دیرم شده و وقت انهارا هم دیگر ندارم.
یک هفته کامل وقت داشتم خودم را بکشم؛ میتوانستم از فلاکت روبرو نجات یابم. شب ها تا حد امکان به خودم استرس میدادم تا وقتی خوابم برد قلبم وایستد و صبح فردا را نبینم. ولی هر روز، بعد همان شب ها با حقیقت تلخی که من زندم چشم هایم باز میشد.
این بدن همیشه قوی بوده. وقتی بدترین سرماخوردگی را گرفته بود بدون دارو خوب شد. وقتی از شدت دل درد حس میکردم شکمم سوراخ میشود و نمیدانستم چرا، خوب شد. وقتی حدود دو ورقه قرص خوردم پس از حدود ۱۳ ساعت دوباره سرپا شد. وقتی بیدار شدم و سرگیجه و حالت تهوعم هم کم کم رفتند نه تنها باورم نمیشد بلکه از شدت حرص خندهام گرفت انقدر که حتی یادم رفت چرا اینکار را کردم.
صادقانه بگویم ترجیح میدادم دختر ناز نازی بودم که با هر استرس و سنگی که جلوی پایش میافتاد کارش به سرم و بیمارستان کشیده میشد حداقل ان وقت بالاخره میتوانستم به بقیه اثبات کنم من واقعا حالم خوب نیست و یا حتی قبل از ان، بدن ضعیفم نمیتوانست این همه درد را تحمل کند و میمیردم.
اه، نمیدانید چقدر به پسر همسایه که ماشینش تصادف کرد و مرد و پیرزن و پیرمرد فامیل که تازه مردند و ان دختری که برای ترساندن دوست پسرش قرص برنج خورد و مرد حسودیام میشود. همه انها بالاخره ازاد شدند. شب ها به ان دختر فکر میکنم و خودم را جایش میزارم و هیجان تمام تنم را میگیرد _ این تنها وقتی در روز است که هیجان زده میشوم_ و روز ها درست کمی قبل تر از انکه از جایم بیرون بیایم تصور میکنم در دو قدمی کوچه مدرسه یکی از ان ماشین ها با سرعت به من بخورد و همانجا تمام کنم. ان روز وقتی به همکلاسیام به شوخی گفتم ترجیح میدم ماشین از روم رد شده و بدنم له شود درست شبیه اون کارتونای تام و جری، اولش یکم خشکش زد و بعد خندید. من فقط شوخی کردم و کوچکتریم افکارم را با او در میان گذاشتم ولی همان هم برایش سنگین بود. اه، به اون هم حسودیم میشود. کاش من هم انقدر لطیف بودم. لطیف بودن یعنی انقدر بدبختی نداشتی تا پوست کلفت تر از کرگدن شوی و این نهایت خوشبختی است اخر دست های پینه زده فقط در نوازنده های ساز هاست که جذاب دیده میشود نه فقیری که در سرما دنبال نان میگردد.
⌜ᴀʀᴛɪsᴛ: masomeh ⌟
═──────────═
ᝰ @AoiSekai ᝰ #AoiLove ᝰ♡