نمیدونم از کجاش بگم…
از اینکه چطور باید ۲۳ سال خاطره رو فراموش کنم؟
چطور باید به نبودنت عادت کنم، وقتی از وقتی یادمه «بودم»، تو هم بودی؟
کاش انقدر رفیق نبودی…
انقدر نزدیک نبودی…
انقدر خاطره با هم نداشتیم.
کاش این همه راه رو کنار هم نیومده بودیم،
این همه حرف نزده بودیم،
این همه نخندیده بودیم.
کاش انقدر هدف مشترک نداشتیم،
کاش انقدر برای آینده حرف نزده بودیم،
کاش انقدر از فردا نگفته بودی…
کاش انقدر پرتلاش نبودی که امروز اینهمه دلم برات بسوزه.
کاش مجبور نبودم دربارهت با فعل گذشته حرف بزنم.
کاش هنوز میشد گفت «هستی»…
کاش این کلمهی کوفتیِ «بود» انقدر زود جای «هست» رو نمیگرفت.
اخه من دلم برای خودت تنگ شده؛
برای خندههات،
برای حرفهات،
برای «به من چه»هات،
برای بودنت،
برای وقتایی که فقط با یه نگاه میفهمیدی دردِ دلم چیه،
برای تمام چیزهای کوچیکی که اون موقع فکر میکردیم معمولیان و حالا شدهاند تمام چیزی که ازت دارم.
برای تمام «بعداً»هایی که قرار بود با هم برسیم بهشون…
برای همهی فرداهایی که قرار بود ببینیم و ندیدیم.
تو رفتی،
ولی من موندم با ۲۳ سال خاطرهای که نمیدونم باید باهاشون چه کار کنم.
با یه عالمه حرف نگفته،
یه عالمه خندهی نصفه،
یه عالمه «بعداً» که دیگه هیچوقت نمیرسه.
کاش فقط یک لحظه میفهمیدم که دارم برای همیشه باهات خداحافظی میکنم؛
شاید محکمتر بغلت میکردم،
بیشتر نگاهت میکردم،
و نمیذاشتم آخرین دیدارمون اینقدر معمولی تموم بشه…
ولی تو رفتی بی هیچ حرفی…
و من هنوز وسط این همه خاطره، دنبال یه راه میگردم که باور کنم واقعاً دیگه نیستی.


