چگونه کودکی «نسبتاً سالم» پروردم من هیچ‌وقت مادرِ بی‌نقصی نبودم، و… — روان درمانی تحلیلی — TG.ME

چگونه کودکی «نسبتاً سالم» پروردم

من هیچ‌وقت مادرِ بی‌نقصی نبودم، و حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، خوشحالم که نبودم.
کمال همیشه چیزی را می‌خشکاند. روان از شکاف‌ها نفس می‌کشد، نه از بی‌درزی و تمامیت.
سال‌ها پیش، وقتی تازه مادر شده بودم، گمان می‌کردم باید همیشه به‌موقع پاسخ بدهم، همیشه آرام باشم، همیشه آماده و مهربان.
اما کم‌کم فهمیدم که مادری، نه تمرینِ بی‌خطایی است، و نه تلاشی برای نجاتِ همیشگی کودک از رنج.
آموختم که گاهی نمی‌دانم، گاهی نمی‌توانم، گاهی دیر می‌رسد پاسخ من.
و همین «دیر رسیدن»، خودش درسی شد برای هردوی‌مان.

در آغاز، جهان را برایش قابل‌تحمل می‌کردم، با آغوش، با شیر، با حضورِ نزدیک و بیداری‌های طولانی شبانه.
می‌خواستم جهان، تا جایی که می‌شود، نرم باشد و آرام.
اما روزی رسید که باید یاد می‌گرفت نبودنِ من هم بخشی از واقعیت است.
آن روزها برایم سخت بود، چون احساس می‌کردم هر غیبتم شاید زخمی بر او بگذارد.
بعد فهمیدم که اگر بازگشت کنم، آن زخم به پیوند بدل می‌شود.
رفتم، اما همیشه با نیت بازگشت.
خواستم بداند نبودن، همیشه به‌معنای رها کردن نیست، که تنهایی هم می‌تواند آغوشی دیگر باشد.

وقتی کنارش بودم، پناه بودم.
وقتی نبودم، میدان تجربه‌اش.
هرچه بزرگ‌تر شد، حضورم را کمتر طلب کرد، و من، به‌رغم دل‌تنگی، سعی کردم کنارش بمانم بی‌آنکه میانِ هر شکستش بدوم.
عشق را چنان دادم که در او جاری شود، نه چنان که در او خفه شود.
یاد گرفتم فاصله هم می‌تواند شکلی از مراقبت باشد.

گاهی خسته می‌شدم، گاهی از خودم بیزار می‌شدم، از لحظاتی که صدایم بالا رفت یا چشمم پر اشک شد.
اما همیشه بازگشتم، همیشه نگاهش کردم، همیشه گفتم: «من اینجا هستم.»
می‌خواستم بفهمد من هم احساس دارم، نه فقط او.
که من هم می‌توانم رنج بکشم، یا نیاز داشته باشم.
و شاید از همین فهمید که عشق فقط مهربانی نیست، بلکه تاب آوردنِ خشم و ناتوانی هم هست.

در نگاهش روزی خدا بودم، روزی دشمن، روزی قهرمان، روزی مایه‌ی ناامیدی.
و من سعی نکردم هیچ‌یک از این تصویرها را پاک کنم.
می‌خواستم بداند همه‌شان بخشی از حقیقت‌اند، که عشق می‌تواند در کنار خشم زنده بماند، و رنج می‌تواند با محبت هم‌خانه باشد.
وقتی یاد گرفت که تضاد را تاب بیاورد، حس کردم دیگر نیازی نیست از او در برابر واقعیت محافظت کنم.

در سال‌های کودکی‌اش، بازی پناهگاه ما بود.
در بازی بود که خیال و واقعیت به هم می‌رسیدند، که می‌توانست ویران کند و دوباره بسازد، بمیراند و زنده کند.
آنجا، در میان خنده و سکوت، جهان را تمرین می‌کردیم.
او می‌آموخت که هیچ چیز برای همیشه از دست نمی‌رود، که آنچه می‌شکند، می‌تواند ترمیم شود.
و من می‌آموختم که مادر بودن، یعنی نگهبانی از همین فضای ناپیدا میان خیال و واقعیت.

هر روز، در هزار لحظه‌ی کوچک، آزموده شدم.
در صبر، در خشم، در قدرتِ سکوت.
بعضی روزها شکست خوردم و به اتاقم پناه بردم، و همان‌جا فهمیدم گاهی بهترین کار، بازگشتِ آرام است، نه توضیح، نه تظاهر به دانایی.
در بازگشت بود که دوباره معنا پیدا می‌کردم.

شاید رازِ کار همین بود، که هیچ راز بزرگی در کار نبود.
من فقط بازمی‌گشتم.
بعد از هر لغزش، بعد از هر اشتباه، بعد از هر فریاد.
همیشه جایی برای ترمیم باقی می‌گذاشتم.

امروز که نگاهش می‌کنم، می‌بینم نه کاملاً سالم است، و نه شکسته.
گاهی قوی است و گاهی پریشان، گاهی می‌خندد و گاهی خاموش می‌ماند.
اما می‌داند می‌شود رنجید و باز دوست داشت، می‌شود شکست و باز ساخت.
می‌داند عشق فقط حضور نیست، که گاهی همان غیابِ قابلِ تحمل است.

و شاید سلامت، همین باشد.
توانِ بازگشت، پس از هر فروپاشیِ کوچک.
من، کودکی نسبتاً سالم پروردم، نه به‌خاطر آنچه همیشه درست انجام دادم، بلکه به‌خاطر هر بار که لغزیدم و بازگشتم.
❤7👏2🕊2
October 19, 2025 781 19