در شبهای فریاد، وقتی خیابانهای میهن از نالههای خاموش پر است و امید مثل شمعی در باد میلرزد، روانکاو کجاست؟ در اتاق تاریکش؟ پشت میز سکوتش؟ یا در دل طوفان؟ با چشمانی که اشک درد زمانه را میریزد؟ این پرسش، مهم است: آیا حق دارد ساکت بماند وقتی انسانها زیر چکمهی قدرت له میشوند؟ آیا میتواند به نام «بیطرفی»، از کنار آرزوهای مدفون مردم بگذرد؟ نه. سکوت در این لحظهها، نه آرامش است، نه حکمت، سکوت، همدستی است با مرگ روح یک ملت. روانکاوی برای رهایی زاده شد، نه برای تماشا. او که ناهشیار را میکاود، میبیند چطور ترس، ملت را به کودکی ابدی بدل میکند، چطور پدران، سنگدل میشوند و مردم، قربانیِ عشقِ بیمارشان. در شرایط بحرانی، این درد عریان میگردد: خشم انباشته فوران میکند، اما اغلب به زنجیری خونینتر میانجامد. روانکاو میبیند و دلش میسوزد. سکوتش، مرگ است. مرگ وجدان. وقتی بیمار از ترس میلرزد، وقتی زنی میگریزد، وقتی جوانی آرزوهایش را دفن میکند تا زنده بماند، همهی اینها زخم زمانهاند. اگر روانکاو این زخمها را فقط «فردی» ببیند، به انسان خیانت کرده. سخن گفتن، البته تلخ است. برخورد دارد، درگیری دارد… اما روانکاوی همیشه راه تلخ را رفته، فروید در غربت مرد، رایش را بیچاره کردند، لانگر را آواره کردند، اما صدایشان هنوز در گوش تاریخ زمزمه میکند. در این شبِ بیانتها، روانکاو باید برخیزد. برای آن کودکی که در دل هر کدام از ما گریه میکند. باید بگوید: شما دیوانه نیستید، این جهان است که دیوانه شده. باید شاهد باشد، حتی اگر صدایش فقط در گوش یک نفر بنشیند. مونا بدر
در شبهای فریاد، وقتی خیابانهای میهن از نالههای خاموش پر است و… — روان درمانی تحلیلی — TG.ME
January 2, 2026 323 1