این روزها، و بیشتر از آن، این شبها، آدم حس میکند میان زمین و آسمان معلق مانده؛ بیهیچ پناهی، بیهیچ قطعیتی. من اینجا، در دل ایران، نشستهام و صدای آژیرها، شایعهها، و انفجارها با هم در ذهنم درهم میآمیزند. جنگ، مثل دستی ناپیدا، آمده و رشتهی نازک امنیت و آرامش را پاره کرده. و من، در این میانه، بارها از خود پرسیدهام: ترسی که حس میکنم، فقط ترس از مرگ است؟ یا ترس از چیزی عمیقتر، چیزی که فروید خوب میشناخت و نامش را گذاشته بود: کشاکش بیپایان میان میل به بقا و میل به فروپاشی، میان رانه زندگی و مرگ؟
این ترس، که حالا تا مغز استخوانمان نشسته، از این نیست که موشکی بر سقف خانهام بیفتد. ترس از این است که همهی آنچه برایش زیستهام، برایش جنگیدهام، دوست داشتهام و ساختهام (خانوادهام، خانهام، شغلم، این درمانی که با خون دل یاد گرفتهام) در یک لحظه دود شود و به هوا برود. و همین است که آدم را دوپاره میکند: بخشی از وجودم میخواهد بگریزد، به جایی دور، به جایی امن. بخشی دیگر، میخواهد بایستد، بگوید: «نه، من تسلیم نمیشوم.» و چه دشوار است این ایستادگی، وقتی بغض در گلو میلرزد و چشمها گاه از اشک، گاه از خشم، تار میشود.
روانمان این روزها روانتر از همیشه شده: همان میدان جنگ پنهانی که کرنبرگ از آن گفت، جایی که انسان همزمان میخواهد زنده بماند و هم از این همه درد و اضطراب، خلاص شود. و من حالا، بیش از هر وقت، این تعارض را با تمام وجود حس میکنم. ایستادهام، دل شکسته، اما باز دل بسته به همان جرقهی کوچک امید.
این نوشتن، این فکر کردن، شاید شکلی از مقاومت باشد. شاید تلاشی است تا بگویم: «من هنوز هستم. من هنوز زندگی را به رسمیت میشناسم، حتی در دل مرگ.» و اگر معنای زندگی چیزی باشد، شاید همین ایستادنِ لرزان اما واقعی در دل این تاریکی باشد. همین تلاشی که از دل ترس زاده میشود، تا بگوید: ما، با همهی شکستگیمان، باز ایستادهایم.
7
4
2June 15, 2025 870 5