داستان کوتاه یه مرد جاودانه بود که دائماً در حال فرار بود، چون یه… — زن و زندگی — TG.ME

داستان کوتاه یه مرد جاودانه بود که دائماً در حال فرار بود، چون یه حلزون داشت دنبالش می‌کرد. حلزونی که فقط با یه لمس می‌تونست بکشتش. قرن‌ها می‌گذره. اون هی فرار می‌کنه. کشور عوض می‌کنه. سیاره عوض می‌کنه. حتی کهکشان عوض می‌کنه.⁣⁣ شاهد مرگ همه میشه. خانواده‌اش، دوستاش، تمدن‌ها... و خودش هنوز زنده‌ست. تنها. همیشه در حال فرار. تمام عمرشو حروم می‌کنه، فقط برای اینکه از اون یه لمس فرار کنه. لمسی که می‌تونست زندگی‌شو به پایان برسونه.⁣⁣ تا اینکه یه روز دیگه هیچی باقی نمی‌مونه. نه فضایی نه زمانی. فقط اون می‌مونه و حلزون. و این بار، برای اولین بار، فرار نمی‌کنه. دستش رو دراز می‌کنه. پایان رو می‌پذیره... اما نمی‌میره. اون چیزی که از بین می‌ره حلزونه‌ست...⁣⁣ و اونجا تازه می‌فهمه اون لمس، هیچ‌ وقت قرار نبود بکشتش. قرار بود آزادش کنه. حلزون هیچ‌ وقت دنبال نابودیش نبود… دنبالش می‌اومد چون فقط اون می‌تونست نفرینش رو برداره و زندگی حلزون رو به پایان برسونه.⁣⁣ ⁣⁣ @zarsave و حالا تو… از چه چیز‌هایی تو زندگیت فرار می‌کنی فقط چون "ممکنه" بهت آسیب بزنن؟ از چند تا "حلزون" سال‌هاست فرار می‌کنی؟⁣⁣ داستان تو هم خیلی فرق نداره. همه‌ چی رو به تعویق میندازی تا از درد و سختی دوری کنی. تصمیماتت رو به تعویق میندازی. حقیقت رو از خودت و دیگران پنهان می‌کنی. خودتو تو سر و صدا و شلوغی گُم می‌کنی تا صدای درونتو نشنوی؛ و خودتو قانع می‌کنی که فرار کردن امن‌ترین راهه.⁣⁣ ولی مرگ یا دردی که ازش فرار می‌کنی جهنم حقیقی نیست. همین فرار کردن از خودت تا ابد جهنم حقیقیه. فرار نکن، با حلزون بزرگ زندگیت رو‌به‌رو شو و لمسش کن. شاید این لمس پایان زندگی تو نباشه، بلکه پایان زندگی حلزون باشه...⁣ @zarsave

👌6❤3
October 31, 2025 453 3