از خوابی بس سنگین، بیدار شد... و دروازه، بی‌آنکه دستی به آن رسد،… — YugeNovA | یُوگِ‌نُوا — TG.ME

از خوابی بس سنگین، بیدار شد...

و دروازه،
بی‌آنکه دستی به آن رسد،
گشوده شد.

از ژرفای چاه،
چیزی سر برآورد...

و آتش،
پیش از او آمد.

هفت نگهبان بودند؛
اما هیچ‌کدام
سخنی نگفتند.

تنها،
تاج‌های خویش بر زمین نهادند...
و تسلیم ابهت این قدرت شدند .. .

از چاه تا سقف،
آسمان به لرزه درآمد.

و آنگاه نامش شنیده شد؛

نه از زبان کسی...
از خودِ تاریکی.

{من هستم}

آن‌که
بوده،
هست
و خواهد بود:

من هستم.



#yugen_write
❤6
September 5, 2026 20