بالاخره یه روز اتفاق می‌افته. وقتی دارم تو کوچه قدم می‌زنم، یا یه… — 𝐏𝐮𝐦𝐩𝐤𝐢𝐧 𝐆𝐥𝐨𝐰 — TG.ME

بالاخره یه روز اتفاق می‌افته.
وقتی دارم تو کوچه قدم می‌زنم، یا یه گوشه نشستم، یا دارم تو خیابون رانندگی می‌کنم… حس می‌کنم به اسلحه پیشونیمو نشونه گرفته. کمتر از یک ثانیه طول می‌کشه، ولی تو اون یک ثانیه فقط دارم به این فکر می‌کنم که کاش یه جوری بزنه که مردم صدای شلیکو نشنون. صدای شلیک بدجوری می‌ترسونتشون. زندگی کردن تو وحشت حقشون نیست. قرار بود جنگیدن فقط سهم ما باشه!
اصلا کاش وقتی بزنه که رو دامن دماوندت باشم.
یا وسط خزرت.
یا خلیج فارس؛ یا یه جایی که تو بیشتر از همیشه باهام بودی. بزنه و همه‌ی این کابوس ها رو تموم کنه.
فقط خیالم راحت باشه که همه تو خیابونا دارن راحت قدم می‌زنن و میگن و می‌خندن.
اون وقته که دیگه منم آروم میشم، یه دل سیر بغلت می‌کنم و راحت تو خاکت می‌خوابم.
روز صفر/سعید ملکان
September 7, 2026 19