ساعت از ۸ شب ترکیه گذشته است. نشستم جلوی باب درویشان مقبره مولانا. یک… — XO — TG.ME

ساعت از ۸ شب ترکیه گذشته است. نشستم جلوی باب درویشان مقبره مولانا. یک باد خنکی می‌آید، کلاه هودی را کشیدم سرم به اندازه یک آهنگ که بخش شد، همین آهنگ، داشتم روبرو و ماه را نگاه می‌کردم. آخرش سرم را برگرداندم دیدم یک لحظه هیچ‌کس در این حیاط نیست. منم و من و چه کیفی دارد برایم اینجا بودن. این شهر را بلدم، همه چیزش را. اینجا که می‌آیم خودم را هم بلدتر می‌شوم. خودم را یادم می‌آید، سکون را، تماشا را، صبر را، آرامش را. @xobynegin

October 16, 2024 1.6K 3